تجربیات من

تجارب من درزندگی


   سلام خدمت شما دوست  من

نایت اسکین


ازاینکه مهمان وبلاگ من هستید سپاسگزارم

نایت اسکین

نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت ۱۳۹۲ساعت 15:34 توسط صفورا|


http://www.nojavanha.com/media/2013/02/%D9%81%D8%B1%D9%87%D9%86%DA%AF%DB%8C-%D9%87%D9%86%D8%B1%DB%8C3.jpg

نوشته شده در سه شنبه سوم اردیبهشت ۱۳۹۲ساعت 21:34 توسط صفورا|

به نام یزدان پاک  

 

خداوند در سوره ی ناس به انسان سه بعد توحید را گوشزد می کند.

ربوبیت ،  مالکیت   و  الوهیت 

حال این سه ویژگی چه فرقی با هم دارند ؟

 

الوهیت بر می گردد به این مفهوم که خداوند یکتا خالق و پدید آورنده ی کائنات ،

از جمله انسان است .

 مالکیت به این معنا اشاره دارد که هستی کلا تحت مالکیت خداست و خدا آن

را به هیچ قدرتی نبخشیده .

 و اما ربوبیت ،خداوند خود کارگزار هستی است . و نظاماتی در آن قرار داده که

جهان طبق آن نظامات و زیر نظر مستقیم خودش اداره می شود . و در این اداره کردن

نیاز به هیچ واسطه ای ندارد .خدا از رگ گردن به ما نزدیک تر است .

 با یک مثال این سه مفهوم را  باز می کنم .

 کارخانه ای را در نظر بگیریم که ماشین آلات آن را مهندسی ساخته ، وآن

ماشین آلات را به هیچ کس نفروخته و یا واگذار نکرده . و برای گرداندن

کارخانه نیز خود مستقیم بر کار ماشین آلات نظارت دارد و تمام امور کارخانه ای

را که خود ساخته و مالک آن هم هست ،خودش به تنهایی  زیر نظر دارد .

 

هر کس بخواهد از سازه های این کارخانه بهره مند شود باید از خود او خرید

کند . او به مباشر نیاز ندارد .

 

پیامبر در دوره ای از تاریخ عرب برای هدایت مردم برگزیده شد که عرب جاهل

اگرچه خداوند را خالق آسمان و زمین می دانست و به الوهیت خدا معتقد

بود اما روسای قبایل را مالک جان و مال خود می دانست و معتقد بود که

خدا بعد از خلق هستی امور آن را به الهه ها و رب النوع ها و بت ها واگذار

کرده و هر بت سمبل یک رب النوع و فرشته است .

 باد، باران ، زمین ، مرگ ،و ..... هر کدام یک خدا دارند که بت ها سمبل آن

خدایان بودند و گاهی از آن ها به عنوان دختران خدا یاد می شد که به خدا 

در اداره ی امور کمک می کردند . یعنی برای خدا شریک قائل بودند . این

دقیقا همان شرک است . آن ها هر وقت به مشکلی برخورد می کردند سراغ

بت ها می رفتند و از آن ها کمک می خواستند برای شان نذر می کردند و

قربانی می دادند .

 

روءسای قبایل نیزکه خادم بت خانه ها بودند برای این که جیب ها شان از

نذورات بت پرستان پر بماند از جهل آن ها استفاده کرده و با این که خودشان

در بسیاری مواقع حقیقت را می دانستند ،اما چون بیان حقایق با منافع آن ها

مغایر بود با رواج خرافات و سنت های  جاهلانه حقایق را با مشتی دروغ

می پوشاندند . کفر یعنی پوشاندن . عرب به ابر نیز که خورشید را می پوشاند در

بعضی مواقع کافر می گوید . این گروه همان کفار هستند .

 پس اعراب جاهل زمان پیامبر با الوهیت خدا مشکل نداشتند بلکه مشکل با

مالکیت و ربوبیت بود . اعتقاد شان بر این بود که خدا بعد از خلقت هستی

اداره ی آن را به دختران خود واگذار کرد. و بت ها سمبل آن دختران هستند

ما هرچه بخواهیم باید متوسل شویم به بت ها و آن ها اگر نیاز ببینند

واسطه می شوند میان انسان با خدا . (ادامه دارد)

 

 

 

از زمانی که فهمیدم شناختم در مورد اعتقادات بت پرستان جاهل زمان پیامبر

اشتباه بود ،معنی جهل در نظرم دگر گونه شد .

به راستی رسالت پیامبر چه بود ؟

 

 من تصمیم گرفتم از اصل مقدس شک استفاده کنم. یعنی بهتر دیدم عینکم

را در مورد اعتقاداتم، که عمری با نام اسلام ناب محمدی به ارث ٍبرده بودم

عوض کنم و به آن ها نه به عنوان یک قانون بلکه به عنوان یک فرضیه نگاه کنم .

برای توحید که اصل اول دینم بود ، ابراهیم  (ع ) الگویی بس برازنده بود .

مگر نه این که خداوند در قرآن آیه ی 60 سوره ی ممتحنه ما را دعوت می کند

تا ابراهیم را الگوی خود قرار دهیم ؟

 

قد کانت لکم اسوة حسنة فى ابراهیم و الذین معه؛ 

 

 قطعا برای شما در حالات ابراهیم و کسانى که با او بودند سرمشق خوبى است. 

 

 

ابراهیم (ع ) بنا به روایات قران هر دوره با گروهی از طبیعت پرستان همراه شد

و در نهایت به این نتیجه رسید که خدایی که افول می کند و همیشه در

دسترس انسان نیست شایستگی پرستش ندارد .

 

ابراهیم به عنوان عالی ترین الگوی موحد بودن در قرآن از شک به یقین رسید

و جالب است بدانیم که پیامبر هیچ قوم خاصی نیز نبوده . او پیامبر انسانیت

بود و مردم را بدون هیچ آیین خاصی به توحید و یکتا پرستی دعوت می کرد .

 

همه ی ادیان الهی ابراهیم را به عنوان پیامبری که در نزد خدا ارج و قربی

فراوان داشت قبول دارند . او که در امتحانات الهی سر بلند از آزمون های

سخت توانسته بود لقب حبیب یا دوست خدا را به خود اختصاص دهد بی

هیچ واسطه از خدا کمک می خواست . و به امر خدا بعد از سربلندی از

امتحان الهی کعبه را که از دیر باز مرکز خدا پرستی بود باز سازی کرد .

حج با همه ی آداب آن اگرچه ازجمله مناسک اسلامی محسوب می شود؛

اما یک باز سازی صوری از مراحل آزمایشات توحیدی ابراهیمی است .

 

 

همه ی مسلمانان به دور از هر اختلاف در جزییات دینی با هم حول یک محور

سنگی  می چرخند و به پرورگار خود لبیک می گویند و شعار لا اله الا الله را

که مهم ترین شعار توحیدی است سر می دهند . در حالی که در درون خود

به انواع الهه ها معتقدند و آن ها را واسطه بین خود و خدایشان می دانند و

برای اثبات توهمات شان متوسل به انواع اما ها و اگر ها می شوند که

توحید شان را خدشه دار می کند.

 

اگر این موضوع را به آن ها گوشزد کنیم که اعمال و تفکرات شان با اصل توحید

در تناقض است ،انواع دلایل و اما ها را بیان می کنند که به ما بباورانند که در

اشتباهیم و هر انچه در اعتقاداتشان وجود دارد جهت نزدیک شدن به الله است .

 

 

وَالَّذِينَ اتَّخَذُوا مِنْ دُونِهِ أَوْلِيَاءَ مَا نَعْبُدُهُمْ إِلَّا لِيُقَرِّبُونَا إِلَى اللَّهِ زُلْفَى» (زمر/3)

 

ترجمه

 

آنانيكه جز خدا معبودهاي را اتخاذ مي‌كنند، (مي‌گويند) اينها را پرستش نمي‌كنيم مگر براي آنكه ما را به خدا نزديك سازند . 

 


ادامه مطلب
نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم مهر ۱۳۹۴ساعت 1:6 توسط صفورا|

به نام یزدان پاک

خداوندا سپاست می گویم که در آستانه ی نیم قرن از زندگی ام، توفیق یافتم

که در پی شناخت اصول دینم بر آیم . هنوز به درستی سخن گفتن را فرا نگرفته

بودم که مادر به من آموخت اصول دینم پنج تا است. بزرگ تر که شدم نام آن ها

را از حفظ  کردم . به ما گفتند که هر انسان شب اول قبرش مورد پرسش قرار

می گیردو باید آن ها را به ترتیب به فرشتگان جواب بدهیم .به مدرسه که رفتم ،

به ما آموختند که از پنچ اصل دین دو تا را اصول مذهب بدانیم . چون ما شیعه

جعفری اثنی عشری هستیم .

چه شب ها که موقع امتحان دینی معنی اصول دینم را باید به ذهن می سپردم .

اصل اول توحید. یعنی خداوند خالق آسمان ها و زمین و هر آنچه درآن است، یکی

است و شریکی ندارد . سال ها در همین مرحله در جا زدم . بعد به ما گفتند که

در اصل دین تقلید جایز نیست و یک مسلمان باید اصل دین را با تحقیق بپذ یرد،

اما نگفتند اگر نپذ یرد تکلیف چیست ؟

حتی فکر این که ممکن است تحقیق نتیجه ای جز پذ یرش اصل دین داشته

باشد برایم غیر ممکن بود .من خدا را عاشقانه دوست داشتم و حتی فکر شک

و تردید برایم گناهی نا بخشودنی بود .مادرم ،پدرم و همه ی خویشاوندان و

دوستانم مسلمان و شیعه بودند .

به خدایم گفتم:  خدا جان من اصل شما را چشم بسته پذیرفتم . لازم باشد

امضا هم می کنم که دو فردای دیگر اگر از من بپرسند آیا تو با زور اصل را

پذیرفتی بگویم :نه . من اصل دینم را بدون هیچ اجباری پذیرفتم و خواست و

میل خودم بود و هیچ کس به من اجبار نکرد نه خانواده نه مدرسه و نه

هیچ کس دیگر . تکلیفم با خودم تمام شد .

دیگر هیچ مشکلی نبود . (ادامه دارد ) 

48 سال از زندگیم بدون این که احتمال دهم ممکن است در فهم اصل توحید

دچار اشتباه شده باشم سپری شد . تا به خواست خداوند  تصمیم گرفتم

قرآن را نه به شکل عربی بلکه به فارسی و همراه با تفسیر مطالعه کنم.

درهای تازه ای به رویم گشوده شد .

 

اولین ابهامی که همیشه ذهنم را درگیر خود می کرد ولی هرگز پی گیر آن

نبودم در مورد اعتقادات مشرکان بود . من همیشه کفر و شرک را یکی

می دانستم .اعتقادم  براین بود که کفار و  مشرکان ،بت  ها را خدا وخالق

خود و دنیا می دانستند و به خدا ی نادیده اعتقاد نداشتند .

 

قر آن در سوره ی زمر آیه ی 38 می فرماید

 

 

وَ لَئِنْ سَأَلْتَهُمْ مَنْ خَلَقَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ لَيَقُولُنَّ اللَّهُ 

 

که اگر از آنها بپرسی که خالق آسمان و زمین کیست همه یک صدا

می گویند که ،خالق، فقط خداوند است

 

 

 

یک عمر من به خودم و دانش آموزانم گفتم :کفار به جای خدای نادیده بت

می پرستیدند در حالی که اشتباه می کردم . به دانش آموزانم می گفتم

آن ها بت هایی را که خود با دست خود می ساختند خدا می دانستند و

آن را گرامی می داشتند به او نذر می کردند . از او کمک می خواستند به

پایش طلا می ریختند از او حاجت می خواستند و برای بیماران خود از او

طلب شفا می کردند . احمق می پنداشتمشان در حالی که به گفته ی

 قرآن آن ها به خالق بودن خداوند ایمان داشتند.

 

پس مشکل چه بود ؟

(ادامه دارد)

 

 

نوشته شده در یکشنبه دوازدهم مهر ۱۳۹۴ساعت 0:48 توسط صفورا|

به نام یزدان پاک 

در ادامه ی مطالب مربوط به استقلال طلبی جوانان به ویژه دوشیزگانی که

بنا به شرایط زمانه موفق به تشکیل خانواده نشدند یا میل به ازدواج ندارند

باید به عرض برسانم که ،متاسفانه جامعه ی سنتی ما هنوز نتوانسته راهکار

مناسبی برای این مشکل پیدا کند .

وجود دو  زن در یک خانه مانند وجود دوپادشاه در یک کشور است . مادر و

دختری که به سن استقلال رسیده ،هرکدام این حق را برای خود قائل هستند

که در ارتباط با امور منزل تصمیم گیریکنند . این حقیقت دیر یا زود موجب ایجاد

یک جنگ روانی در منزل می شود و افراد خانواده خواه نا خواه در این میان

آرامش خود را از دست می دهند . 

عاطفه و محبت مادر فرزندی را نمی توان از بین برد، ولی کدورت های گاه و

بیگاه موجب می شود هر کدام از این دو آرامش خود را در غیبت آن دیگری

جستجو کنند . این حقیقت تلخ در نهان موجب عذاب وجدان شان نیز خواهد

بود . 

یک دوشیزه ی جوان همان اندازه حق دارد از زندگی خود لذت ببرد که یک

بانو ی جوان . بنابراین خانواده باید شرایط مناسب برای این که او بتواند

صاحب یک حریم خصوصی برای خود باشد را برای او ایجاد کند و به استقلال

طلبی او نه به عنوان یک مشکل بلکه به عنوان یک پدیده ی طبیعی و عادی

نگاه کند . 

چقدر خوب خواهد بود که پدر ،خود دخترش را در تهیه ی یک مسکن مستقل

در نزدیک خانه ی پدری یاری دهد و با حمایت خود به او کمک کند تا نیاز روحی

او برطرف شده و او نیز اجازه داشته باشد طعم یک زندگی جدید را تجربه کند .

البته بیشتر منظور من دوشیزگان شاغل هستند که توان مالی تهیه ی یک

مسکن مستقل را دارند .

در مورد دوشیزگان خانه دار ،اگر پدر توان مالی ایجاد این شرایط را دارد که

چه بهتر ،در غیر این صورت نمی دانم چاره چیست ؟

 

شاید وجود یک مادر آگاه که بتواند از بخشی از حقوق تصمیم گیری ومدیریتی

خود چشم بپوشد و دختر جوان خود را که بنا به دلایلی نتوانسته مستقل شود

در مدیریت منزل شریک کند ،آرام بخشی  باشد بر این معضل غم انگیز قرن اخیر . 

 


ادامه مطلب
نوشته شده در سه شنبه سی و یکم شهریور ۱۳۹۴ساعت 0:8 توسط صفورا|

به نام یزدان پاک 

 

چهارشنبه ی گذشته،طبق قراری که با گروهی از دوست داران طبیعت

گذاشتیم ،ساحل کنار پارک ساحلی انزلی رو از زباله پاکسازی کردیم .

اول تعدا ما 8 نفر بود. اما کم کم چند نفری از جوانان هم به ما پیوستند از

ساعت 5/5 عصرتا 8/5  غروب تونستیم ساحل رو تقریبا تمیز کنیم .

هر چند که مطمئن هستم که اگر الان دوباره برگردیم شاید باز هم همون قدر

زمان ببره تا ساحل دوباره تمیز بشه .

اونجایی که از دست ما بربیاد کاری برای محیط زیست انجام بدیم، که می دیم.

امان از اونجایی که دست ما نیست و فقط باید غصه بخوریم و هر چقدر هم داد

بزنیم فایده ای نداشته باشه .

در قسمت انتهایی پارک ساحلی جویباری به آرامی وارد آب دریا می شه .

 درست مقابل اون مردم در حال آب تنی هستند .وقتی خوب نگاه می کنیم

می بینیم اون جویبار چیزی نیست جز بخشی از فاضلاب شهری که داره

آروم وارد آب دریا میشه . کنار همون جویبار هم دستشویی پارک ساحلی

قرار داره که مستقیم پسماندش وارد آب می شه .  

وقتی دیدم که عده ای از بانوان هم دارن تو مدخل فاضلاب به دریا آب تنی 

می کنند ،نتونستم بی تفاوت باشم . هر چقدر علامت دادم که بیان بیرون

تا بهشون بگم ،فایده نداشت .اونا سر مست از حس خوب آب بازی

(فاضلاب بازی ) بودند . یک خانمی کنار ساحل روی یک زیر انداز داشت

اونارو نگاه می کرد . جلو رفتم و بعد سلام بهش گوشزد کردم که اون نهر

آب فاضلابه . اگه می شه دوستانش رو مطلع کنه . اما ایشون عوض این

که پیام من رو به دوستانش برسونه، با نگاهی منتقد و عاقل اندر سفیه

به من می گه : آخه برای چی این فاضلاب رو می ریزن تو آب دریا ؟؟؟ 

آخه یکی نیست به این خانم محترم بگه :من چکاره ام که بخوام جلوی این

کار رو بگیرم . من همینقدر که بتونم جلوی چند تا از مهمانان شهرم رو بگیرم

و بهشون گوشزد کنم که آب دریای کاسپین به دلیل عدم مدیدیت صحیح داره

از گوشه و کنار از طریق فاضلاب آلوده میشه ،هیچ کاری ازم برنمیاد .

ای کاش من سوادش رو و توانش رو و قدرتش رو داشتم که برای دفع فاضلاب

شهرم فکر اساسی بکنم . تا دریای زیبای شهرم بیمار و آلوده نشه . 

 

 


ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه بیست و چهارم مرداد ۱۳۹۴ساعت 17:13 توسط صفورا|

به نام یزدان پاک 

عاقبت به خیر شی . این دعا که خیلی وقت ها برای هم می کنیم ساده اما

بسیار مهمه . هیچ کس از فردای خودش خبر نداره منی که الان این جا نشستم

و دارم از عاقبت به خیری می نویسم نمی دونم فردا چه در انتظارمه. 

دیشب شب گرمی بود .اونقدر که به فاصله ی یک دقیقه مجبور می شدم غلط

بزنم . تغییر وضعیت من رو برای زمان کوتاهی آروم می کرد و دوباره از این پهلو

به اون پهلو . تو همین موقعیت بود که دلم رفت سمت اونایی که توانایی بلند

شدن از رختخواب رو ندارن . اونایی که خودشون نمی تونن غلط بزنن و مدام

باید از دیگران  در خواست کمک کنن .

اطرافیان  خیلی هم که دلسوز باشن اما خلاصه یک وقت هایی خسته هستن

و نمی تونن گوش به فرمان باشن . یکی از همین موارد رو ما تو نزدیکان مون داریم .

وقتی سعی کردم کمکش کنم تا جا به جا شه ازش پرسیدم : راحتی ؟ 

گفت : من هیچ وقت راحت نیستم . 

دیشب تمام وقت فکرش تو سرم بود . با خودم گفتم بنو یسم شاید آروم شم . 

نوشته شده در شنبه هفدهم مرداد ۱۳۹۴ساعت 1:3 توسط صفورا|

به نام یزدان پاک 

 

 

مدتیه که دلم می خواد بنویسم . اصلا از این که می بینم وبلاگم با فاصله های

طولانی به روز میشه حس خوبی ندارم . خیلی موضوعات برای فکر کردن و

نوشتن هم دارم ،(چون من وقتی می نویسم بهتر فکر می کنم ) اما وقتی

میام می شینم پای سیستم ، یادم میره که چی می خواستم بنویسم . 

اما امروز یک اتفاق تازه برام افتاد که دلم خواست ماندگارش کنم . یعنی تو

خاطراتم داشته باشمش . 

اگه یاد تون باشه من قبلا هم راجع به زباله براتون نوشتم . شاید براتون

عجیب باشه اما باید دوباره اقرار کنم که من برای پسماند و هرچی از اون

بشه درست کرد ارزش ویژه ای قا ئلم . 

از آبان 92 افتخار این رو دارم که زباله های روزانه ی منزل و کل برگ ها و

علف های باغچه رو با کمک کرم های ورمی تبدیل به کمپوست  و زباله های

قابل باز یافت رو هم که هر هفته تقدیم ماموران جمع آوری پسماند خشک

می کنم . 

از خرداد 94 هم توسط یکی از دوستانم با عملکرد کمپینی آشنا شدم که یک

دختر خانم تبریزی با الگو برداری از کشور همسایه ترکیه ،راه اندازی کرد .

ایشان  با جمع کردن درب های پلاستیکی بطری(آب معدنی و نوشابه،شیر... )

و مواد شوینده مثل شامپو ،خمیر دندان ، انواع کرم های آرایشی و بهداشتی،

شوینده های نظافتی منزل و ....  ،نه تنها بخش قابل توجهی از زباله های

ریز ماندگار را از طبیعت جدا  کرد بلکه با تحویل آن به سازمان بازیافت وجه

معادل خرید شش ویلچر را دریافت و آن را در اختیار افراد و یا سازمان های

خیریه ینیازمند گذاشت .

من از همان لحظه شروع کردم به جمع کردن درب های محبوب .   تا الان

موفق شدم با کمک دوستان حدود 1200 درب جمع کنم .

امروز اتفاق تازه ای افتاد که می تونه  نقطه ی عطف دیگری در این روند باشه .

آشنایی با یک کمپین مشابه در استان خودم و عضویت در این کمپین . 

یکی از آرزو های من در زندگی اجتماعی داشتن شهری بی زباله است . من

در پروفایل وبلاگم در سال 90 این رو نوشتم و خوشحالم که تا الان تونستم در

رسیدن به این آرزو تلاشم رو بکنم و خدا رو شکر می کنم که در این راه در های

تازه ای به روی من گشود . 

امیدوارم با درج این پست تونسته باشم تلنگری زده باشم به ذهن های آماده . 

مثل پرتاب یک سنگ کوچیک تو برکه ای صاف و ایجاد حلقه های قشنگ که رفته

رفته بزرگ تر میشه . 

یک زباله اینطوری می تونه زیبا و خواستنی باشه 

 


ادامه مطلب
نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم تیر ۱۳۹۴ساعت 17:1 توسط صفورا|

به نام یزدان پاک 

 

از کودکی به ما آموختند که اول هر کار بگوییم:

(بسم الله الرحمن الرحیم )

وقتی بزرگ تر شدیم آموختیم، معنی این جمله ی مقدس می شود

به نام خداوند بخشنده و مهربان  

چند سال بعدتوضیح دادند ،یعنی

به نام خداوندی که گناهان ما را می بخشد و

بسیار مهربان است و بد کسی را نمی خواهد

 

باید اعتراف کنم  هرگز انتظار بیشتری از این جمله نداشتم و فکر می کردم

این جمله برای دادن آرامش جهت شروع هر کاری مناسب است . 

به خواست خداوندیک سال پیش به توصیه ی عزیزی ،شروع به شنیدن یک دوره

تفسیر قرآن صوتیکردم .اگرچه سرعت مطالعه ی شنیداری من بسیار کم است

 ولی از روندمطالعه به این شیوه راضی هستم . 

 

آبان 95 ،نیم قرن از عمرم سپری خواهد شد و من تازه یک سال است که قرآن

به معنی واقعی کلمه مطالعه می کنم .  فقط مطالعه و نه تحقیق . 

تا به این جا چندین بار با واژه ی رحمن و رحیم مواجه شدم ولی امروز برای اولین

بار این معانی را با تمام وجود گرفتم . حس بسیار قشنگی بود . 

من امروز دریافتم صفت رحمن خدا وند شامل حال تمام موجودات زمین است . 

در فارسی برای کلمه ی بخشش معنی عفو را می آوریم ولی در این کلام 

رحمان(بخشنده) به معنی نعمت بخشنده مورد نظر است 

خداوند بخشنده تمام نعماتی را که انسان و سایر موجودات بدان نیاز دارند

را خداوند در اختیار موجودات گذاشته .و هیچ استثنایی در این بخشندگی وجود

ندارد. برای مثال ،وقتی خورشید را برای نور و گرما بخشی سیارات آفرید ،تمام

موجودات اعم از انسان و حیوان و گیاه از نور خورشید بهره مند می شوند .

همه ی انسان ها از نژادهای مختلف و در سنین گوناگون در معرض فواید

خورشید قرار می گیرند . اما آیا همه ی انسان ها به یک اندازه از نور خورشید

انرژی و گرما می گیرند ؟ 

همه می دانیم کسانی که لباس روشن به تن کنند کم تر و آنان که لباس تیره

بپوشند بیشتر نور خورشید را جذب می کنند . بعضی از انسان ها نیز عمدا

پشت مانعی  قرار می گیرند تا در سایه ی آن از نور خورشید دور شوند .

پس اگر موجودی از نور بهره ی کم تر می برد چیزی از نور دهی خورشید

کم نکرده . خورشید به ذات نور بخش است .

خداوند هم تمام چیز هایی را که برای سلامت و سعادت انسان ها لازم است

در این دنیا به او بخشیده و می بخشد ،و راه استفاده از این نعمات را هم به

اشکال گوناگون در اختیار انسان قرار داده .  این خود انسان ها هستند که

بهره گرفتن یا نگرفتن از نعمات خدا سعادتمند می شوند یا نمی شوند .

پس همه ی انسان ها سعادتمند نمی شوند .مهربانی خدا و رحمت

او فقط شامل حال کسانی خواهد شد که خود را در معرض نعمت خدا قرار

داده و برای برخورداری از لذات ظاهری خود را محروم از نعمت خدا نکنند .

 خدا به همه ی انسان ها مهربان نیست . چرا ؟ چون خود انسان به

واسطه ی اختیار ی که دارد ،راهی را برگزید که نعمت خدا به دور است .  

انسان خودش به خودش ظلم می کند و خداوند هرگز ظالم نیست .  

 

به نام خداوندی که بخشنده ی نعمت های بی شمارش به همه ی

موجودات عالم است و به موجوداتی که از نعماتش درست استفاده

کنند بی نهایت مهربان است 

 ____________________________________________________________________________

 وقتی من در کلاس برای همه ی دانش آموزان درس می دهم تمام اطلاعاتی را که باید منتقل

کنمیکجا برای همه ی دانش آموزانم می گویم ،اما فقط دانش آموزانی در امتحان من نمره ی

خوبی خواهندگرفت که  در کلاس خوب گوش کنند و با تمرین و ممارست مطالب را خوب

فرا بگیرند . پس من فقط به دانش آموزان حرف شنو و پر تلاش در ارتباط با درسم مهربان هستم .

اگر دانش آموزان بی توجه وکم کار کلاس نتیجه ی خوبی نگیرند آیا نشان از ظلم معلم دارد؟ 

 

 

نوشته شده در شنبه سیزدهم تیر ۱۳۹۴ساعت 2:28 توسط صفورا|

به نام یزدان پاک 

سلام به روی ماه همه . سلام به دوستانی که تو این مدت اگرچه بلاگفا راه

نمی داد باز هم به خونه ی من سر زدن . روز های سختی بود .

نمی دونستماینقدر خونه ی مجازی مو دوست دارم .

نمی دونستم دلم این قدر برای دوستانم ،همسایگان این خونه تنگ میشه .

از بعضی ها شون شماره داشتم و از طریق وایبر و .... تماس می گرفتیم اما

از اونایی که هیچ شماره ای نداشتم....... 

آخییییییییییییییشششش. هیچ جا خونه ی خود آدم نمی شه .

هرچی عقلم می گفت :بابا این خونه نشد ،یک خونه ی دیگه تو یک محله ی دیگه

،میهن بلاگ ،پرشین بلاگ و .... دلم می گفت نه که نه . اونقدر صبر می کنیم تا

محله خودمون دوباره راه بیفته . 

این خونه خونه ی دله . توش عشقم رو نثار دوستانم می کنم . درش به روی

همه بازه . همه محرم هستن . وقت و بی وقت نداره .

پنجره هامون تو خونه ی لینکامون بازه و هر وقت خونه ی همسایه ها مون سرک

می کشیم . سفره ی همه مون همیشه پهنه . گوش هامونم همیشه آماده ی

شنیدن حرف دل دوستان . 

حیف نیست آدم از دوستانش بی خبر باشه ؟ 

خب خدا رو شکر . ان شاالله  هر چی زودتر قلمم  دوباره به کار بیفته و در خدمت

دوستان باشم .  

فعلا شب خوش . 

نوشته شده در دوشنبه هشتم تیر ۱۳۹۴ساعت 0:24 توسط صفورا|

به نام یزدان پاک 

 

خورشید می تابد ،چون ذاتش تابش است  . همه از پرتو انوارش نور و گرما

می گیرند اگر برگی بر روی مورچه ای بیفتد و او از نور خورشید محروم شود

تابش خورشید ادامه دارد .  او می خواهد و تلاش می کند تا برگ را کنا ر بزند

واز نور خورشید بهره مند شود.

 

از نظر من این یعنی دعا 

 

 

خدا وند بخشنده و مهربان  همواره رحمتش را بر روی بندگانش می بارد .

توجه خداوند هرگز از بندگان بر نمی گردد. یعنی نمی تواند برگردد.

نعمت بخشی ، جزو ذات خداست . اگر از بد حادثه ،به دست خود یا توسط

دیگران اتفاقی بیفتد و بنده از نعمت خدا محروم شود،کافی است که بخواهد

و اراده کند تا موانع را بردارد و خود به خود در معرض بخشندگی رب قرار خواهد

گرفت . دعا همان خواستن و اراده بر برداشتن مانع است نه جلب توجه خدا .

خدا را با خودمان مقایسه نکنیم .

این ما هستیم که برای این که کسی را ببینیم و به او توجه کنیم نیاز به این

است که او ما را بخواند یا برای جلب توجه ما کاری انجام دهد .

 

__________________________________________________

این متن رو در ادامه ی پست قبل نوشتم

(دعا می کنیم تا خدا را متوجه خودمان کنیم . )

 

نوشته شده در جمعه چهارم اردیبهشت ۱۳۹۴ساعت 17:26 توسط صفورا|

به نام یزدان پاک 

سلام . 

نرگس فردا امتحان دینی داره . طبق عادت برای این که بهتر متوجه بشه بلند بلند برای ما می خونه . 

سوال چرا دعا می کنیم ؟ 

جواب موارد گوناگون داره یکی از اونا رو که شنیدم متاسف شدم

دعا برای جلب توجه خدا ست .

واقعا دعا می کنیم تا خدا رو متوجه خودمون کنیم ؟ 

شما چی فکر می کنید ؟ 

نوشته شده در یکشنبه سی ام فروردین ۱۳۹۴ساعت 0:36 توسط صفورا|

به نام یزدان پاک 

چند وقت پیش ،از طرف مدرسه ،یک عده از دانش آموزان رو جهت تشویق تو

فعالیت های خارج از درس تو مدرسه و شرکت در مسابقات و .... برده بودیم

یک اردوی چند ساعته به یک منطقه ی تفریحی تجاری . بچه ها هم بعد از

تفریح یک چرخی زدند تو بازار و کلی خرید کردند . خصوصا که نزدیک روز مادر

هم بود ، از این فرصت برای سور پرایز کردن مادر ها شون استفاده کردند . 

 

تو راه برگشت دیدیم دارن وسایلی رو که خریدن به هم نشون می دن .

از انواع رژلب و مداد آرایشی و عطر گرفته تا پوشاک و وسایل منزل .

راستش وقتی وسایل آرایش رو تو دست بچه ها دیدم یاد زمان دانش آموزی

خودمون افتادم .  اگه تو کیف یک دانش آموز ،احیانا یک تکه آینه پیدا می شد

،حسابش با کرام الکاتبین بود . از فردای اون روز، اولیا پاشون تو مدرسه باز

می شد و تا چند تا تعهد درست حسابی نمی دادن مسئولین ول کن نبودن .

دانش آموزان دیگه هم حساب کار دستشون می اومد . 

 

همکارم (طوبی)،بعد دیدن این خرید ها و این طور راحتی بچه ها شروع کرد به

تعریف ماجرایی که من الان براتون می نویسم البته از زبان خودش .

 

وقتی داداش بزرگم دانشگاه قبول شد ،من کلاس چهارم بودم .خواهر هام یکی

یک سال از من کوچکتر و یکی هم یک سال از من بزرگ تر بود . برادرم محسن،

اون موقع دوم راهنمایی  بود .

داداش  تا وقتی بود همه ی ما رو چه از نظر درسچه از نظر رفتار کنترل می کرد

و تمام سعی و تلاشش این بود که ما رو طوری هدایت کنه که از روستا سر از

دانشگاه در بیاریم و برای خودمون کسی بشیم .

پدر و مادرم هم حسابی ازش حمایت می کردن و خیالشون راحت بود . 

روزی که داداش قرار بود بره ،ما رو جمع کرد و بهمون گفت : مراقب هم باشید .

درستون رو بخونید .   قرتی بازی و سوسول بازی رو هم بذارید کنار .

به محض این که شماره ی خوابگاه رو گرفتم براتون می فرستم. هر کدوم دست

از پا خطا کنه بقیه باید به من خبر بدن . 

اون موقع تو خونه ها ی روستا مون تلفن نبود و ما باید می رفتیم مخابرات . 

یک مدتی از دانشجویی داداش گذشت . هر وقت می اومد و به اوضاع ما

سر کشی می کرد و کلی نصیحت .  

یک روز وقتی محسن ازمدرسه اومد خونه . شنیدیم داره زیر لب می خونه :

(کفترکاکل بسرهای های های های )

ما سه تا خواهر ها که معمولا با هم بودیم یک نگاهی به هم انداختیم و مثل این

که دزد رو غافل گیر کرده باشیم رفتیم سراغ مادرمون که : ای داد بیداد محسن

(کفتر کاکل به سر می خونه ). اجازه گرفتیم رفتیم مخابرات .اونم زودی اجازه داد.

 اونجا کلی نشستیم تا نوبت ما بشه .تازه ،سخنگوی گروه هم به اتفاق آرا من

شدم . شماره رو دادم به مامور مخابرات . اونم  برام شماره رو گرفت و از اونا

خواست داداشم رو صدا کنن .

جالب این بود که وقتی داشت با داداشم حرف می زدبه احترامش از جاش بلند

شد . ما سه تا هم داشتیم از خنده می ترکیدیم اما جلو دهنمون رو گرفته بودیم

که بد نباشه . 

خلاصه من گوشی رو گرفتم.  بعد از این که مطمئن شدم کسی به حرف من

گوش نمی ده ،گفتم :داداش ، سلام . 

داداش : سلام طوبی جان . خوبی ؟ 

من : من خوبم داداش .اما  . 

داداش : چی شده طوبی؟ بگو 

من :داداش محسن خراب شد . 

داداش : یعنی چی محسن خراب شد ؟ چی شده مگه ؟ 

من : داداش، از مدرسه اومد خونه (کفتر کاکل بسر ها ی های  )می خونه . 

داداش : راست می گی ؟

من: آره داداش . چی کارکنیم؟  

داداش به مامان بگو  فردا بره مدرسه ببینه اون با کی می گرده ؟ من هم به

همین زودی میام . 

من که دیدم تنور داغه گفتم : داداش تازه میره جلو آیینه با جای شیشه پاک کن

آب می ریزه رو سرش  مو ها شو خروسی هم می کنه . 

داداش:ای داد برمن . تقصیر منه . این بار آخر که اومدم سرم به امتحاناتم بود

زیاد باها ش حرف نزدم . به مامان بگو هوا شو داشته باشه من آخر هفته

خودم رو می رسونم . دیگه به هیچ کس هیچ چیز نگو تا خودم بیام . 

وقتی طوبی اون ماجرا رو تعریف می کرد من از خنده روده بر شده بودم . 

اینا همه در حالی بود که بچه ها داشتن با هم آهنگ مرحوم مرتضی پاشایی

رو می خوندن .

من دلم برای هم نسل های خودم نسل انقلاب و جنگ 

و بچه های دهه ی 50 خیلی سوخت . 

کم ترین و بدیهی ترین حالت های نوجوانی برای ما مساوی بود با انگ انحراف .

نوشته شده در شنبه بیست و نهم فروردین ۱۳۹۴ساعت 15:45 توسط صفورا|

به نام یزدان پاک 

سلام گرم من رو بعد از مدت طولانی فاصله گرفتن از وب بپذیرید .

بدون هیچ دلیل منطقی دست و دلم به پست گذاری و اصلا نشستن مقابل

مونیتور نمی رفت . نه این که دلم برای دوستانم تنگ نشده باشه !!! اصلا . 

اتفاقا هر وقت چشمام به سیستم می افتاد درونم من رو سرزنش می کرد . 

اینایی که اینجا تایپ می کنم گذشته از این که راهی برای ارتباط با دوستانمه،

که با بعضی ها شون ندیده یک ارتباط عمیق عاطفی بر قرار کردم ،برای خودمه

تا درونم رو خالی کنم . 

اصلا گاهی من با تایپ فکر می کنم و جواب سوال های مبهم درونم رو کم کم از

فکرم بیرون می کشم .

متاسفانه آخرین باری که پست گذاشتم ،بعد از تایپ مقدار زیادی مطلب،

نمی دونم دستم به کدوم دکمه خورد و همه پرید . خیلی خورد تو ذوقم .

شاید اثر روانی همون بود که فاصله گرفتم از نت . 

در هر صورت فعلا تصمیم گرفتم شروع کنم و بازم چشمان زیباتون رو خسته کنم .

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم فروردین ۱۳۹۴ساعت 0:17 توسط صفورا|

        به نام یزدان پاک     
جشن درخت کاری مبارک

به یاد دوران خوش کودکی وکتاب فارسی وشعر درختکاری اثر استاد عباس یمینی شریف .

 

به دست خود درختی می نشانم

به پایش جوی آبی می كشانم

 

كمی تخم چمن بر روی خاكش

برای یادگاری می فشانم

 

درختم كم كم آرد برگ و باری

بسازد بر سر خود شاخساری

 

چمن روید درآنجا سبز و خرم

شود زیر درختم سبزه زاری

 

به تابستان كه گرما رو نماید

درختم چتر خود را می گشاید

 

خنك میسازد آنجا را ز سایه

دل هر رهگذر را می رباید

 

به پایش خسته ای بی حال و بی تاب

میان روز گرمی می رود خواب

 

شود بیدار و گوید ای كه اینجا

درختی كاشتی،روح تو شاداب

 

 

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری چهارم www.pichak.net كليك كنيد

 

 

کم کم صدای پای بهار می آد وننه سرما رخت ولباس سفید خود را

بر بسته وآماده ی رفتنه . کجا ؟ به سرزمین های نیمکره ی جنوبی .

ما آماده ایم روی ماه ننه جان راببوسیم و دستان سردش را بفشاریم و با او

وداع کنیم تا سال دیگه .یادمون باشه ازش حلالیت بخوایم . چون ممکنه 

وقتی بر میگرده ما نباشیم . در عوض خیلی های دیگه که تا حالا ننه

رو ندیدن به دنیا میان وننه سوغات ما رو میده به اونا. نوش جونشون .

وقت رفتن ننه باید جاشو سبز کنیم . با کاشت یک درخت .

تا یادگاری از ما بمونه .

به امید کاشت یک درخت برای آینده . چه باشیم وچه نباشیم .

 

 

نوشته شده در دوشنبه یازدهم اسفند ۱۳۹۳ساعت 1:0 توسط صفورا|


آخرين مطالب
»
» بهترین شروع
» شناخت من از توحید در گذر زندگیم(2)
» شناخت من از توحید در گذر زندگیم (1)
» معضل استقلال در جوانان مجرد
»
»
» محبوب من است آنچه .....
» آنچه از رحمان و رحیم بودن خدا یاد گرفتم .
» خونه جونم سلام

Design By : Pichak