X
تبلیغات
تجربیات من

























تجربیات من

تجارب من درزندگی


   سلام خدمت شما دوست  من

نایت اسکین


ازاینکه مهمان وبلاگ من هستید سپاسگزارم

نایت اسکین

نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1392ساعت 15:34 توسط صفورا|


http://www.nojavanha.com/media/2013/02/%D9%81%D8%B1%D9%87%D9%86%DA%AF%DB%8C-%D9%87%D9%86%D8%B1%DB%8C3.jpg

نوشته شده در سه شنبه سوم اردیبهشت 1392ساعت 21:34 توسط صفورا|

به نام یزدان پاک

خداوند را سپاس گزارم . برای نعمت های بیشماری که در اختیارم گذاشت ،که

برشمردن آن از توان من خارج است . یکی از این نعمات الهی دوستان خوبی

هستند که در طول زندگیم خداوند بر سر راه من قرار داد.

از دوستان دوران کودکی و نو جوانی گرفته تا دوستان دوره ی تربیت معلم و

همکارانی که بعضی از آن ها به لحاظ ارتباط برایم کم از خواهر نیستند .

دنیای اینترنت نیز بابی تازه بود که به روی من گشوده شد . شاید یکی از

وسیله هایی که خداوند در آرام کردن من در سوگ سمیرا به من ارزانی داشت

همین دنیا بود . من می توانستم بدون در نظر گرفتن قید و بند های مختلف 

در اوج غم و دلتنگی به آن پناه برم و برای خودم و آن هایی که مرا نمی

درد دل کنم . حال و روزم را بنویسم و گاه به زبان نوشتاری ناله سر دهم .

برای کم کردن میزان غمم در گوگل نام سمیرا را سرچ می کردم و با سمیرا های

زیادی ارتباط گرفتم به این امید که شاید یکی از آن ها بتواند اندکی آرامم کند که

البته بی تاثیر هم نبود .    من مصداق واقعی این شعر بودم .

گلی گم کرده ام می جویم او را                        

به هر گل می رسم می بویم اورا 

دوستان مجازیم در اوج دلتنگی به فریادم می رسیدند و با من همراه می شدند .

امشب فرزاد گرامی ، برادری که اگرچه به تازگی کم تر سراغ از ما می گیرد ،اما

هر از گاهی چنان خوب سخن دل مرا می گوید که من گمان می برم که از نزدیک

  مرا می شناسد و حال و روزم را می داند .

او از لا به لای کلماتم احساس مرا به تمامه درک می کند و دل نوشته ای برایم

می سراید که به واقع زبان حال من است . من ،با اجازه ی فرزاد سروده اش را

که برای من نوشته از وبلاگ (توانا بود هر که دانا بود )در این پستم گذاشتم تا تمام

دوستان آن را بخوانند .

فرزاد گرامی،  من واقعا از داشتن چنین دوستان مهربان و همدلی به خود می بالم .

بسیار سپاسگزارم . 


ر توانا بود هر که دانا بود
نویسنده: فرزاد هخامنشی - ۱ اردیبهشت ۱۳٩۳

از تو گفتن ،  بهترین بهانه بود

هوس گریه های شبانه بود

نتوستم      بی تو آروم بگیرم

هر جا رفتم    از تو یک نشانه بود.

وقتی رفتی    گلا افسرده شدن

توی گلدون      همه پژمرده شدن

پیش گلدونای بی گل می شینم

از تو میگن   همه دل مرده شدن. 

خودمو      تو خونه تنها می بینم

راه می رم  ،  حرف می زنم   ،یا می شینم

دل من  طاقت دوری نداره

هر جا میرم  تو رو اونجا می بینم.

بی تو من   با گریه همخانه میشم

تو می شی شمع و منم 

دور تو پروانه میشم

پا میذارم  سر خاک مادرم

تو رو   می بینم و دیوانه میشم.

کاشکی یک بار دیگه     می دیدمت

روزی صد بار      تو رو می بوئیدمت

همه حرفای دلم  رو می زدم

عاشقانه     تو رو     می بوسیدمت.

عاشقانه          تو رو....


                         

نوشته شده در سه شنبه دوم اردیبهشت 1393ساعت 0:8 توسط صفورا|

                                                      به نام یزدان پاک



15 بهمن سال 50 ،یک روز برفی ، از اون برف هایی که نمی شد به راحتی از

در خونه اومدبیرون ،و مردم از رو دیوارها می رفتن خونه ی هم  ، مادر جوانم

بعد از نماز صبح خوابید ودیگه بیدار نشد .

بماند از زندگی ، که شکر .همه  چیز رو به راه بود .کم یا ز یاد ،به جزاین یکی مهم،

که نبودش رو هیچ چیز نمی تونه جبران کنه ، جز خود خدا . که اونم نمی کنه

تا به ما بفهمونه که هیچ چیز مادر نمیشه . گذشت . شکر خدا بد هم نگذشت .

اگه مادر نبود همیشه خدا بود ومن همیشه با حسم دیدم برام یک وقتایی

پارتی بازی هم می کنه .و به قول خودمون هوامو داره . قربونش برم .

از اون موقع که مامانم  رفت به رحمت خدا ،استفاده از کلمه ی مامان  ممنوع

شد . خاله هامباید به مادرشون میگفتن آبجی .بعد  که مشرف شد حج همه

صداش کردیم حاج خانوم .

ما رفتیم خونه ی مادر بزرگ  . ما سه خواهر بودیم که بزرگ تر ینمان 6 ساله

من 5ساله وکوچک تر ینمان هم 1 ساله بود . برای مادر بزرگم نگهداری از ما و

تربیت ما یکی ازمهم ترین مسئولیت هایی بود که خدا رو دوشش گذاشته بود

و البته مادر بزرگم هم برای خودش شیرزنی بود .

یک بانوی مدیر و گره گشادر مشکلات مردم زنی که احساسش را

آرامش ما مهار می کرد تا مبادا اشک از دست دادن فرزند آرامش ما را برهم بریزد .

گریه هاش همیشه زمانی بود که به بهانه ی نماز میرفت طبقه ی بالای خونه .

این رو هم ما بعدها از خاله هام شنیدیم .

اون زمان ها روزمادر آذرماه هرسال بود.روز تولد شهبانو فرح . و برای مادربزرگم

بدترین روز سال .چون باید هدیه ای رو که ما دوست داشتیم به.... بدیم باید

به مادر بزرگ می دادیمکه البته اون واقعا لایقش بود، از هر نظر که فکرش رو بکنید .

اون  می تونست این رسم رو یک جوری ماست مالی کنه و به ما بفهمونه که

دوست نداره براش هدیه ببریم اما چون پسر خاله م  با خواهر کوچیکم هم سن

بود ، به خاطر این که مبادااون غصه بخوره گاهی خودش پول می دادتا هدیه ای

مناسب خریده بشه اونوقت وانمود می کرد کا از هیچی خبر نداره و کلی از

گرفتن هدیه از سمیرا خوشحالی می کرد . همه ی این نمایش ها به این خاطر

بود که سمیرا در مقایسه با بچه های فامیل کم نیاره .

شما اسم این کار رو چی میزارین ؟

یک زن کم سواد و این همه شعور و درایت!!!! ؟؟؟؟

من حالا بعد سالها خیلی خوب درکش می کنم  . قربون خدا جونم برم که

سر از حکمتش درنمیارم .

زندگی یک بار دیگه تکرار شد . خواهر کوچک من، سمیرایی که این قدر برای

مادر بزرگ عزیز بود ، در طلایی ترین روز های زندگیش به خواست خدا مثل

مادر پر کشید . و این قصه ی روز مادر  با یک کمی تغییر میره که دو باره تکرار بشه .

خدا رو شکر که اون دختر نداره و اانشاا... این فیلم تکراری دوباره پخش نشه .

من دلم می خواد تا این روز زود بگذره تا پسر سمیرای من زیاد این درد رو حس نکنه .

نوشته شده در جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1391ساعت 17:0 توسط صفورا

نوشته شده در شنبه سی ام فروردین 1393ساعت 15:0 توسط صفورا|

 

به نام یزدان پاک


تو هر قشری یک گروه وجود دارن  که خاص هستن . بعضی ها تو خیر بعضی ها

برعکس .یکی از این خاص ها یک نانوا است تو شهر ما  که تو هم صنف های

خودش منحصر به فرده.

تو حومه ی شهر بندر انزلی یک نانوایی هست که اسمش ( برکت خدا) است .

نون خوبی هم می پزه . اولین بار نون اون نانوایی رو تو منزل یکی از اقوام خوردیم و

چون کیفیت خوبی داشت، آدرس گرفتیم تا هروقت گذرمون افتاداز اونجا نون بگیریم .


یکی از روز هایی که همسرم قصد خرید نان از نانوایی برکت خدا رو داشت من هم

همراهش بودم جلوی نانوایی که اتومبیل رو نگه داشت با تعجب مشاهده کردم ،

تمیزی و نظم داخل نانوایی کم تراز آشپز خانه ی یک خانه داربا سلیقه و مرتب نبود .



بالای درب نانوایی از مشتری هایی که اونجا رو برای خرید انتخایب کرده بودند تشکر

کرده بود .



کنار نانوایی یک تابلوی اعلانات زده بودن تا مردم اعلامیه ها ی مختلف خودشون رو

عوض شیشه ی نانوایی روی اون بچسبونن .



از همه ی اینا در گذشته چیزی که این نانوایی را کاملا خاص کرده قفسه ای است

که داخل مغازه  پشت شیشه گذاشته شده و روش کتاب هایی قرار داده شده تا

علاقه مندان به مطالعه نه تنها وقتشون رو موقعی که تو صف ایستادن به مطالعه

بپردازن . بلکه مجاز هستن کتاب ها رو به رسم امانت ببرن منزل و بعد برگردونن .



اون روز دیدم روی یک کاغذ  از کسانی که کتاب ها روبه رسم امانت برده  و نیاورده

بودن خواهش کرده بود که اونا رو برای خوندن بقیه برگردونن .




نظر شما چیه ؟ به نظر شما این حرکت منحصر به فرد نیست ؟ اداره ی ارشاد

اسلامی نباید به یک همچین نانوای فرهنگ سازی لوح تقدیر بده که هم غذای جسم

برای مردم آماده می کنه هم غذای روح ؟ 



من به نوبه ی خودم از این انسان فرهیخته که تو شغل خودش کم نمی ذاره و تمام

اصول بهداشتی و انسانی رو رعایت می کنه ممنونم و مطمئنم که خداوند اون رو

فراموش نمی کنه و همون برکت خدایی رو که برای مردم آماده می کنه به تمامه تو

زندگی خودش تجربه می کنه .

به امید اون روز که هر کدوم از ما تو هر شغلی که داریم هیچی کم نذاریم .




نوشته شده در جمعه بیست و نهم فروردین 1393ساعت 11:32 توسط صفورا|

به نام یزدان پاک

این روز ها کتابی دستمه که نوشته هاش به من حس دعا می ده . اونم از نوع

بی پرده و ناب . نه از روی یک نوشته و تکراری . از اون دعا هایی که مثل یک استعداد

تو وجود خودمونه ولی ما نتونستیم شکوفا کنیمش . وقتی فرصت دست بده و شکوفا

بشه ما تازه می فهمیم خودمون یک کتاب دعاییم از نوع صوتی .

پیاده روی که میرم نگاهم رو به زمین که بندازم فکرم میره سمت زباله ها و همون

کاری رو می کنم که قبلا گفتم . ولی از وقتی که به جادوی دعا تو وجودم پی بردم

دلم می خواد دعا کنم اینه که دیگه به زمین نگاه نمی کنم . به اطرافم نگاه می کنم .

تو هر چیز یک حس تازه می بینم که ستایش برانگیزه .لب که باز کنم دل باز میشه و

سیل کلماتی که برای ریختنشون هیچ زحمتی به خودم نمی دم میریزه بیرون .چقدر

لذت بخشه که آدم برای هرکس که تو ذهنش باشه دعا کنه .

 چقدر دلم می خواد می تونستم دست هامو هم بگیرم بالا نا انرژی این ارتباط رو از

سر انگشتانم به سمت بالا بفرستم و گیرش بدم به اون حبل الله که از عرش خدا

آویزونه و منتظره که ما بنده ها دستامونو دراز کنیم .و بگیم خدا جون من آماده ام تا

بیام بالا من رو تحویل بگیر .
همین جوری ساده و بی تکلف.
                                                                                                             
پی نوشت . البته من هر دو تا کار رو انجام میدم تا یک مسر به زمین نگاه می کنم وقتی دیگه پلاستیک پر شد می اندازمش تو سطل زباله و از اون به بعد دیگه به زمین نگاه نمی کنم .

نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم فروردین 1393ساعت 1:5 توسط صفورا|

به نام یزدان پاک


مدتیه یک کارهایی رو که قبلا نمی کردم آوردم تو برنامه هام .

یکی خوندن نماز مغرب تو مسجد ، متصل به پیاده روی عصرانه .

و دومی که امروز به برنامه هام پیوسته جمع کردن زباله های مسیرپیاده روی.

امروز موقع رفتن بیرون یک جفت دستکش یک بار مصرف و یک پلاستیک هم گذاشتم

تو کیفم . و با دیدن اولین زباله تو مسیرم دستکش دستم کردم وپلاستیکم رو در

آوردم و تا رسیدن به مسجد اون رو پر کردم از زباله های خشک تو مسیر . متاسفانه

بیشترین زباله پاکت سیگار خالی بود که روش برای من توضیح داده بود که اگه

سیگار بکشیم قلبمون چطور میشه و اگه نکشیم چطور میشه .

اون پاکت ها من رو یاد یک ما جرا انداخت .

(می گن یکی رفت سوپر محلشون گفت از اون سیگارا که روش جیگر داره دارید ؟ )

من آدم متظاهری نیستم . اما بدم نمیاد مردم من رو موقع جمع کردن زباله ببینن .

چرا ؟ شاید به خاطر این که در حد توان خودم فرهنگ سازی کرده باشم .

 متاسفانه دخترام زیاد از این جور کار های من استقبال نمی کنن .

اما من کاری رو می کنم که عقلم می گه درسته . 



نوشته شده در دوشنبه هجدهم فروردین 1393ساعت 23:35 توسط صفورا|

به نام یزدان پاک
چهارشنبه سوری گذشته شاهد یک جلوه ی عاشقانه و رمانتیک بودیم  . تو کوچه

پس کوچه های شهرمون یک جفت کبوتر عاشق سالخورده برای این که ثابت کنن

زندگی هنوز جریان داره و عشق هرگز نمی میره جلوه ی زیبایی از مراسم

چهارشتبه سوری رو اجرا کردن . پیرمرد ماجرای ما چند پشته ی کوچولو آتیش

درست کرد .

 همسر عزیزش  تو ویلچر منتظر افروختن آتیش بود.  یاد رو زهای خوش جوانی که

دورشون پر بود از ولوله ی دوستان و آشنایان و همسایه ها به خیر . اما عیبی نداره

اگه هیچ کس هم نباشه اونا که هنوز هستن . پیرمرد خندان اومد دسته ی ویلچر رو

گرفت و اون رو زیگ زاگ از اطراف آتیش عبور داد . زیر لب می گفتن :زردی من از تو

سرخی تو از من .

سیزده به در که شد دیدیم همون زوج عاشق ،درست همون موقعی که خیلی از ما

به بهانه ی شلوغی و سرما و .... از خونه هامون جنب نخوردیم ،پیرمرد پالتوی

همسرش رو تنش کرد و رو پاهاش یک پتوی نرم مسافرتی انداخت .

 بشقاب سبزه رو گذاشت رو پای همسرش و ویلچر رو هدایت کرد به سمت دریا.

اونا رفتن تا سبزه هایی رو که خودشون آخر های اسفند تو بشقاب قدیمی خونه

درست کرده بودن و یقینا رو سفره ی هفت سین شون حیات و سر سبزی رو نشون

می داد ،بسپرن به آب روشن تا عشق زندگی شون همیشه زلال و روشن بمونه .

کسی نمی دونه که اونا وقتی سبزه هاشونو گره می زدن چه آرزویی کردن ؟




به نظر شما چه آرزویی کردن ؟


عکس تزئینی است

نوشته شده در جمعه پانزدهم فروردین 1393ساعت 23:57 توسط صفورا|


به نام یزدان پاک

سلام. بعد حدود 1 ماه اومدم تا دلم رو برا تون خالی کنم . تو این مدت ناگفته های

زیادی اومدند و رفتند . نه این که نخوام باهاتون حرف بزنم ،نه . اتفاقا دلم خیلی هم

برای نوشتن تنگ شده بود  امایا وقتش نبود یا به قول بعضی ها  (حسش).

سال 93 یک جورایی سال خودمه . من متولد سال اسبم . اسب رو هم خیلی خیلی

دوست دارم پس امسال رو می تونم خیلی خیلی دوست داشته باشم . شروعش

برام با سفر آغاز شد .  قبل از شروع سال جدید ما انزلی رو به قصد اصفهان زیبا ترک

کردیم . خاله جانم که تو اصفهان زندگی می کنن امسال رو به جای این که مهمان

انزلی باشن ازمون دعوت کردن تا مهمان اصفهان باشیم .هم ما و هم خانواده ی

خواهر بزرگم (جای سمیرا بد جوری خالی بود ) . جمع گرم و صمیمانه ای رو تو

اصفهان داشتیم .همه چیز اصفهان عالی بود جز یک چیز که البته کم هم نبود .

اصفهان با زاینده رود جلوه داره اما دریغ از یک قطره آب در بستر زاینده رود . من ترجبح

می دادم اصلا اون طرف ها نرم چون دلم از دیدن پل هایی زیبا بر بستر خشک یک رود

که قبلا زندگی رو به اصفهان هدیه می کرد بی اندازه می گرفت .

یک روز  هم شهر کرد مهمان دختر خاله جانم بودیم که ایشون و همسرمهربانشون

هم ما رو به اماکن طبیعی شهر کرد چون چشمه ی پیر غار و پل زیبای سنگی زمان

خان بردند . البته تا اونجا یی که شنیدم فصل زیبایی های شهر کرد اردیبهشته . اما

چاره ای نیست چون ما اون موقع مدرسه داریم . درختان به شکوفه نشسته ی بادام

در مسیر جلوه ی بهار رو به مسافران هدیه کرده و ما از دیدن دره های باز و مهربان

زاگرس حسابی مشعوف شدیم . با این که هنوز مدت زیادی از زمستان نگذشته بود

اما متاسفانه قله ی  پیش کوه های زاگرس برف نداشت . و این یعنی نباید امیدو ار

باشیم که زاینده رود حالا حالا ها رنگ آب به خودش ببینه .

با نوشتن گزارش سفر سرتون رو درد نمیارم همه چیز عالی بود جز نبودن خواهر

عزیزم که دیدن جای خالی اش هر بار نیشتری بود بر روحم . اما چه چاره جز صبر .

نوشته شده در جمعه پانزدهم فروردین 1393ساعت 20:14 توسط صفورا|

به نام یزدان پاک

دوستان گرامی،فرارسیدن سال نو را

خدمتتان تبریک عرض می نمایم .

این روزها در سفر به سر می برم

امیدوارم کوتاهی هایم را در پاسخ دادن

 به نظرات عفو کنید .


ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه سوم فروردین 1393ساعت 1:32 توسط صفورا|

 

 

                                          به نام یزدان پاک

امروز روز درختکاری بود . من قصد ندارم برایتان از فواید درختکاری بگویم که به
اندازه ی کافی خوانده و شنیده اید . دوست دارم مروری کنم بردرختانی که در
زندگی من جایگاهی داشتند و یادشان را زنده کنم .

درخت انجیر خانه ی پدری. بزرگ و پر بار در وسط خانه و انجیر های تابستانی
شیرین وخوشمزه اش که هر روز از چشمان تیز بین من دور نمی ماند و کنده و
بلعیده می شد . مگر  آن هایی که با توجه به قد من از دسترس دور بودند .

درخت انجیر از نوع سه وقته  در خانه ی قدیمی  آق دایی در محله ی قدیمی
استاد سرا ی رشت در میان قلوه سنگ های تمیزی که حیاط را سنگ فرش کرده بود قد برافراشته و آق دایی جان من انجیر های بزرگ و شیرین و خوش مزه اش را با چوب چاه (کرد خاله )از ارتفاع درخت می کند و استادانه در فضا می گرفت
و صد البته بعضی هم با شدت بر زمین کوبیده می شد . بیچاره آقدایی زن ،که باآن کمر خمیده باید همه ی سنگ ها را دوباره می شست . آن وقت این انجیر های درشت شسته شده و درون بشقاب برای پذیرایی از مهمان آورده می شد .


در ختان نارنج خانه ی پدر بزرگ (حاج آقا )که از اواسط بهار فضای خانه را آکنده از
عطر بهار نارنج می کرد و ما با چه ولعی می خواستیم دانه دانه ی این گل برگ ها را جمع کنیم چه برای مربای بهار ،چه برای خشک کردن و مصرف به عنوان  عطر چای و چه درست کردن گردنبند با نخ و سوزن برای هدیه دادن به دوستان و معلم .
و بعد نارنج آب دارو سبز پاییزی و نارنجی زمستان که رفیق شفیق سفره ی غذای ما بود . تا وقتی که کم آب می شد آنوقت ما عصر ها ان را با درار سبزی که از سبزی های محلی و نمک درست می شد نوش جان می کردیم . (یادش به خیر .)


درخت اقا قیای خانه ی همسایه که از دیوار خانه ی پدری دیده می شد و من خرداد ماه به وقت امتحانات آخر سال در حالی که کتاب در دست داشتم چشم به این گل ها دوخته و با استشمام عطر خوش آن درس را مرور می کردم بلکه کمی لذت بخش تر شود .  (من خانه ام در بهشت را همواره محصور در شاخه های بنفش اقاقیا تصور می کنم . چه کنم.  هر چند در دل می گویم زهی خیال باطل اما باز هم امید وارم به لطف خدا و بهشت او )

درخت چنارتنو مند خانه ی مادر بزرگم (خانم) که پدر برایمان روی آن با طناب و تخته  تاب می بست و ما به نوبت روی آن می نشستیم و چشمانمان را می بستیم سر را به عقب و پا ها را به عقب و جلو خم می کردیم و با چشمان بسته تاب می خوردیم و به خیال خود تا بی انتهای آسمان پرواز می کردیم . آرام زمزمه می کردیم هلاچین . هلاچین (من همین حالا، حرکت هوا را روی صورتم در حین تاب خوردن حس می کنم )(در گویش گیلکی به تاب ،هلاچین می گویند ).


درخت گل همیشه بهار  ،در انتهای حیاط خانه ی حاج آقا که سایه اش جایگاه
 بازی های ما بود در بعد از ظهر های گرم تابستان ،وقتی همه ی بزرگ تر ها خواب بودند و ما آرام از کنارشان برمی خواستیم و در زیر آن درخت زیبا زیر انداز پهن کرده . با اسباب بازی های کوچکمان تمرین خانه داری می کردیم . برگ آن درختان و علف های باغجه سبزی غذایمان بود و ... چه لذتی داشت .  مطمئن بودم صدایمان را نمی شنیدند ،امامادر بزرگم عصر که از خواب بر می خواست می گفت :
 (ا درازه بعد ظهر ،امن خواب ا زکن لاب ) یعنی این بعد ار ظهر طو لانی را ما خوابیدیم و این بچه ها مانند سگ هی زوزه کشیدند . البته این یک شوخی دلچسب بود برای ما .


یادت به خیر کودکی من .

دلم نمی خواهد درختان زندگیم را رهاکنم ولی می دانم خواندن خاطرات پراکنده ی من در این باره  برای کسی جز خودم آن طور که باید جذاب نیست .

پس تا مطلبی دیگر بدرود .

_____________________________________________________________
امسال نوشت :

و اما درختی دیگر . چند روزیست که درخت جوان آلوچه ی خانه ام با شکوفه های

زیبایش آمدن بهار را به من نوید می دهد .

خوب به یاد دارم زمانی را هنگام شخم زدن خاک  جوانه ی سبزش از لای هسته ی

خشک شده ای در میان باغچه ی کوچکم سر بر آورد . نمی دانستم جوانه ی کدام

میوه است .اما روزیش به دنیا بود . از زمین جدایش نکردم و دورش را خاک گرفتم تا

ببالد . بالید و نهالی نازک شد اولین شکوفه هایش را که دیدم دلم از شادی پر شد .

یکی دوسال بعد اولین میوه اش به بار نشست و ما فهمیدیم درختمان گوجه سبز

هدیه می دهد . سال گذشته ما را به مقدار زیادتری مهمان کرد و ما امسال تولد ش

را به جشن نشستیم و من عکس شکوفه اش را به همه ی دوستان تقدیم می کنم.




نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم اسفند 1392ساعت 15:21 توسط صفورا|


به نام یزدان پاک


و چون اسفند ماه فرا رسد مردمانی از سرزمین فارس به پا خیزند و کهن جامه ها چاک

چاک کرده و از پنجره ها آویزان شوند و شیشه ها سابند 


عکس: خانه تکانی نوروزی از نوع خطرناک

نوشته شده در دوشنبه دوازدهم اسفند 1392ساعت 0:31 توسط صفورا|

به نام یزدان پاک

 به نظر من اگه  بخواهیم خوش بینانه به آمار اهداف کمک کنندگان به همنوعانمون

نگاه کنیم ،اونا رو می تونیم به 5 دسته تقسیم کنیم .

برای رضای خدا و بدون هیچ انتظار .

از هر 1،000،000نفر 1 نفر

برای رضای خدا بدون انتظار این دنیایی 

از هر 1000  نفر 5 نفر

برای رضای خدا و با انتظار این دنیایی از طرف خدا .

از هر 100 نفر 95 نفر

برای رضایت مردم و بدون انتظار از آن ها . 

از هر 100 نفر 30 نفر

برای رضایت مردم و با توقع سپاسگزاری و جبران  از آن ها . 

از هر 100 نفر 70 نفر


                       به خودت بگو: خودت جزو کدوم شونی؟؟؟؟

نوشته شده در شنبه دهم اسفند 1392ساعت 15:40 توسط صفورا|

به نام یزدان پاک



روزی روزگاری پرنده ای بود با دوبال زیبا آزاد و سرخوش با بال هایی درخشان  پرواز

می کرد از سویی به سویی . روزی چشم زنی به آن پرنده افتاد . عاشق پرواز پرنده

شد . پرنده بر زمین نشست و از زن دعوت کرد با هم پرواز کنند . زن پذیرفت . پرواز

کردند و اوج گرفتند .

زن پرنده را می پرستید . و در عین حال می ترسید . مبادا او مرا رها کند . مبادا به

کوهستان های دور دست برود و باز نگردد . مبادا به سراغ پرندگان دیگر برود .

زن حسادت کرد و احساس تنهایی.

اندیشید : (برایش تله می گذارم . تا نتواند تنهایم بگذارد)

پرنده هم عاشق شده بود . روز بعد که برگشت به دام افتاد و در قفس زندانی شد .

مدتی تمام افتخار زن داشتن پرنده بود و همه به او غبطه می خوردند .

روزها گذشت و اوضاع دگرگون شد . پرنده در اختیار زن بود  دیگر هیچ نگرانی برای

داشتن آن پرنده در بین نبود .

علاقه کم کم از بین رفت . پرنده هم پرواز را فراموش کرد . درخشش بال هایش 

تحلیل رفت و به زشتی گرایید . فقط دانه ای بود و آبی . پرنده فراموش شده بود .

روزی که پرنده مرد ، زن ناگهان احساس کرد چقدر دوستش داشت .

روزهایی را به خاطر آورد که پرنده ، زیبا پرواز می کرد .

اندیشید که چیزی که ا و را دلبسته کرده بود پرواز پرنده بود و آزادی او ، نه جسم

ساکنش .

اگر پرنده را اسیر نکرده بود تحسین و عشق ورزیدنش پرنده را به سوی او

می کشاند . قفس به اندازه ی یک دنیا او را از پرنده دور کرده بود .

دریغ که دیگر پرنده نبود تا پرواز کند و انتظار دیدنش ، عشق بیافریند .



کسی را که دوست دارید در بند خودخواهی های خود نکنید

تا عشقتان نمیرد. 


متن بالا برگرفته  خلاصه شده از بخشی از کتاب( یازده دقیقه ) اثر پائولو کوئلیو 

نوشته شده در دوشنبه پنجم اسفند 1392ساعت 1:32 توسط صفورا|

به نام یزدان پاک


سلام عزیزان من . از همه ی کسانی که به من لطف داشتند و بعد از  خواندن پست قبل برام نظر گذاشتن ممنونم . اما مثل این که من زیادتر از اعتقادم قلم فرسایی کردم .

خوشبختانه من جدا از این که یک مادر هستم یک معلمم . با جهان امروز و دنیای جوانان بیگانه نیستم بیشتر از عمر خیلی از دوستان وبلاگی سابقه ی کار با دانش آموزانی را دارم که در سنین نو جوانی بسر می برند . خودم هم اهل نت هستم و با این دنیا عادت دارم . من هرگز ادعا نکردم که نباید از وسایل ارتباطی استفاده شود . ولی هر چیز انداره دارد . این که یک جوان بخش اعظم وقت خود را پشت سیستم باشد . ویا حتی موقع درس خواندن چندین مکالمه ی موبایلی داشته باشد و دقیقه به دقیقه با موبایل اس ام اس رد و بدل کند عادی نیست . درس خواندن به تمرکز نیاز دارد . وقتی به جوانمان انتقاد می کنیم که موقع درس چند بار باید با تلفن مکالمه داشته باشید ؟ جواب می دهند برای حل یک مشکل درسی است . من معتقدم باید برای حل مشکلات و پیدا کردن جواب ها اندکی فکرمان را به کار بیاندازیم . نه این که بلافاصله موبایل را روشن کنیم و از دیگرانی که مانند خودمانندسوال کنیم  و به دنبال آن گزارش لحظه به لحظه از درس خواندن مان را ردو بدل کنیم .

راستی آن وقت ها که موبایل نبود هم ما اینقدر از دوستانمان سوال می پرسیدیم ؟ چرا با این همه باز هم نمرات هیچ چنگی به دل نمی زند ؟

من معتقدم استفاده از نت و موبایل هم باید روی قاعده باشد و اندکی هم وقت برای کارهای دیگری که در زندگی به آن نیاز داریم بگذاریم . مهارت های جدید فرا بگیریم و بعضی مهارت های قدیمی را که در زندگی به آن نیاز داریم تجربه کنیم . کتاب به دست بگیریم و ورزش و پیاده روی کنیم. به کار های عام المنفعه بپردازیم و در قبال کارهایی که در منزل هست حتی اگر مستقیما به ما مربوط نمی شود هم احساس مسئولیت کنیم .

این که ما از اقصی نقاط جهان خبر داشته باشیم و نتوانیم کاری برایشان انجام دهیم ،چه فایده ای دارد . این که دوستانمان امروز چه خوردند و کجا رفتند و چه عکسی از خود گذاشتند و ....  چه مشکلی از ما حل می کند و چه فایده ای برای مادارد ؟

من قبول ندارم که چون نسل امروز با ما فرق دارد پس باید  روش زندگی خود را بدون منطق با تکنولوژی جدید هماهنگ کند . هر چیز به اندازه ی خود نیکوست .

ما نه باید از قافله ی تمدن عقب بمانیم و نه در ظواهر بی منطق آن غرق شویم .

از قدیم گفته اند

اندازه نگه دار که اندازه نکوست



نوشته شده در چهارشنبه سی ام بهمن 1392ساعت 23:59 توسط صفورا|


آخرين مطالب
»
» بهترین شروع
» هدیه ای از فرزاد گرامی
» مروری بر پست های قدیمی اردیبهشت 91(مادر)
» برکت خدا ،تامین غذای جسم و روح
» به کدام سو بنگرم ؟
» یک کار تازه
» جلوه های زیبای عشق
» اولین پست سال 93
»

Design By : Pichak