تجربیات من

تجارب من درزندگی


   سلام خدمت شما دوست  من

نایت اسکین


ازاینکه مهمان وبلاگ من هستید سپاسگزارم

نایت اسکین

نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت ۱۳۹۲ساعت 15:34 توسط صفورا|

 

 

نوشته شده در سه شنبه سوم اردیبهشت ۱۳۹۲ساعت 21:34 توسط صفورا|

        به نام یزدان پاک     
جشن درخت کاری مبارک

به یاد دوران خوش کودکی وکتاب فارسی وشعر درختکاری اثر استاد عباس یمینی شریف .

 

به دست خود درختی می نشانم

به پایش جوی آبی می كشانم

 

كمی تخم چمن بر روی خاكش

برای یادگاری می فشانم

 

درختم كم كم آرد برگ و باری

بسازد بر سر خود شاخساری

 

چمن روید درآنجا سبز و خرم

شود زیر درختم سبزه زاری

 

به تابستان كه گرما رو نماید

درختم چتر خود را می گشاید

 

خنك میسازد آنجا را ز سایه

دل هر رهگذر را می رباید

 

به پایش خسته ای بی حال و بی تاب

میان روز گرمی می رود خواب

 

شود بیدار و گوید ای كه اینجا

درختی كاشتی،روح تو شاداب

 

 

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری چهارم www.pichak.net كليك كنيد

 

 

کم کم صدای پای بهار می آد وننه سرما رخت ولباس سفید خود را

بر بسته وآماده ی رفتنه . کجا ؟ به سرزمین های نیمکره ی جنوبی .

ما آماده ایم روی ماه ننه جان راببوسیم و دستان سردش را بفشاریم و با او

وداع کنیم تا سال دیگه .یادمون باشه ازش حلالیت بخوایم . چون ممکنه 

وقتی بر میگرده ما نباشیم . در عوض خیلی های دیگه که تا حالا ننه

رو ندیدن به دنیا میان وننه سوغات ما رو میده به اونا. نوش جونشون .

وقت رفتن ننه باید جاشو سبز کنیم . با کاشت یک درخت .

تا یادگاری از ما بمونه .

به امید کاشت یک درخت برای آینده . چه باشیم وچه نباشیم .

 

 


ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه یازدهم اسفند ۱۳۹۳ساعت 1:0 توسط صفورا|

 

داستان کوتاه در انتظار مرگ

حالش خیلی عجیب بود

فهمیدم با بقیه فرق میکنه

گفت : یه سوال دارم که خیلی جوابش برام مهمه

گفتم :چشم، اگه جوابشو بدونم، خوشحال میشم بتونم کمکتون کنم

گفت: دارم میمیرم

گفتم: یعنی چی؟

گفت: یعنی دارم میمیرم دیگه

گفتم: دکتر دیگه ای، خارج از کشور؟

گفت: نه همه اتفاق نظر دارن، گفتن خارج هم کاری نمیشه کرد.

گفتم: خدا کریمه، انشالله که بهت سلامتی میده 

با تعجب نگاه کرد و گفت: یعنی اگه من بمیرم، خدا کریم نیست؟

فهمیدم آدم فهمیده ایه و نمیشه گولش زد

گفتم: راست میگی، حالا سوالت چیه؟

گفت: من از وقتی فهمیدم دارم میمیرم خیلی ناراحت شدم

از خونه بیرون نمیومدم، کارم شده بود تو اتاق موندن و غصه خوردن،

تا اینکه یه روز به خودم گفتم تا کی منتظر مرگ باشم

خلاصه یه روز صبح از خونه زدم بیرون مثل همه شروع به کار کردم

اما با مردم فرق داشتم، چون من قرار بود برم و انگار این حال منو کسی نداشت

خیلی مهربون شدم

دیگه رفتارای غلط مردم خیلی اذیتم نمیکرد

با خودم میگفتم بذار دلشون خوش باشه که سر من کلاه گذاشتن

آخه من رفتنی ام و اونا انگار نه

سرتونو درد نیارم

من کار میکردم اما حرص نداشتم

بین مردم بودم اما بهشون ظلم نمیکردم و دوستشون داشتم

ماشین عروس که میدیدم از ته دل شاد میشدم و دعا میکردم

گدا که میدیدم از ته دل غصه میخوردم و بدون اینکه حساب کتاب کنم کمک میکردم

مثل پیر مردا برا همه جوونا آرزوی خوشبختی میکردم

الغرض اینکه این ماجرا منو آدم خوبی کرد و ناز و خوردنی شدم

حالا سوالم اینه که من به خاطر مرگ خوب شدم و آیا خدا این خوب شدن و قبول میکنه؟

گفتم: بله، اونجور که یادگرفتم و به نظرم میرسه آدما تا دم رفتن خوب شدنشون واسه خدا عزیزه

آرام آرام خدا حافظی کرد و تشکر

داشت میرفت

گفتم: راستی نگفتی چقدر وقت داری؟

گفت: معلوم نیست بین یک روز تا چند هزار روز!!!

یه چرتکه انداختم دیدم منم تقریبا همین قدرا وقت دارم.

با تعجب گفتم: مگه بیماریت چیه؟

گفت: بیمار نیستم!

هم کفرم داشت در میومد و هم ازتعجب داشتم شاخ دار میشدم گفتم: پس چی؟

گفت: فهمیدم مردنیم

رفتم دکتر گفتم: میتونید کاری کنید که نمیرم

گفتن: نه ، گفتم: خارج چی؟ و باز گفتند : نه!

خلاصه ما رفتنی هستیم

کی ش فرقی داره مگه؟

باز خندید و رفت و دل منو با خودش برد.

 


ادامه مطلب
نوشته شده در جمعه هشتم اسفند ۱۳۹۳ساعت 22:59 توسط صفورا|

به نام یزدان پاک 

 

سال های اول کارم تو یک روستا ساکن شدم . صاحبخانه ی ماحاج آقای

بسیارمحترمی بود که اهالی روستا براش خیلی ارزش قائل بودند .

حیاط خونه اش بسیاربزرگ بود و تو چند گوشه اتاق هایی بود که افرادی مثل

منکه از شهر برای کار بهاونجا اومده بودند اجاره می داد . یک سگ نگهبان هم

تو حیاط بود که بسیار با هوش بود و دقیقا فرق مردم رو با هم می دونست و تا

مزاحمی اون طرف نمی اومد پارس نمی کرد و پاچه نمی گرفت . 

یک مدتی که گذشت اون سگ چند تا توله به دنیا آورد . توله ها تا کوچک بودند

باعث سرگرمی بودند و همه رو دور خودشون جمع می کردند اما یک کم بزرگ تر

شدند شروع کردند به ایجاد مزاحمت برای رهگذران و گاهی اهالی خونه.

این بود که رفتیم پیش صاحب خونه و گله کردیم که چاره ای کنه . حاج آقا هم

 از ما معذرت خواست و رفت یک ترکه برداشت و یک راست رفت سراغ مادر

توله ها و چند تا محکم با ترکه اون رو زد . ما که نظاره گر بودیم دل مون برای

اون سگ بیچاره سوخت . گفتیم حاجی اون بیچاره که اون گوشه نشسته و

کاری به ما نداره چرا اون زبون بسته رو می زنی .

حاجی گفت: این رو بدون تا اون این توله ها رو فیت نده اونا هرگز جرات نمی کنن

برای احدی مزاحمت ایجاد کنند .  

 

 


ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه سوم اسفند ۱۳۹۳ساعت 22:17 توسط صفورا|

به نام یزدان پاک 

 

این روزها هر جا که میرسی صحبت از ولنتاینه .عکس العمل افراد با توجه به

افکارو اعتقاداتشون با هم فرق می کنه . جوانان از این مناسبت با علاقه صحبت

می کنند .عده ای از بزرگسالان هم استقبال خوبی از این مراسم کردند .

اما بعضی ها هم به شدت در مقابلش جبهه گرفتند. 

یک عده گفتند ما خودمون روز عشق ایرانی داریم . روز سپندار مزگان و باید تو

اون روز به دوستان و کسانی که خیلی دوستشون داریم کادو بدیم . 

بعضی هم از جنبه ی دینی به قضیه نگاه می کنند و معتقدند روز ازدواج

امام علی و حضرت فاطمه روز عشقه . 

 

ولی اگر به این مسئله خوب توجه کنیم میبینیم این حق ما انسان هاست

که از هر شادی طبیعی و موجهی  استقبال کنیم .

ولنتاین هیچ منافاتی با روز های دیگر عشق نداره . چقدر خوبه که ما  از هر

سه روز استقبال کنیم این روز ها همه بهانه ای است برای شاد بودن و شاد

کردن تو یک روز یک شاخه گل ،تو یک روز یک بسته کوچک شکلات و تو یک

مناسبت .... مهم نیست هدیه چی باشه . یا اصلا نباشه . مهم اینه که تو این

روز ها به دوستان مون و کسانی که لفظ عشق درخور شونه ابراز محبت کنیم . 

 

با بزرگداشت ولنتاین هم گامی به سوی دنیای جوانان برداشتیم و با اونا همراه

شدیم . هم گامی به سوی ملت ها ی دیگه بر داشتیم . با مردم دیگر کشورها

رابطه ی فرهنگی مشترک برقرار کردیم . مهم تر این که این رسم رو که ابراز

محبت دوست پسر و دوست دختر ها است رو کشوندیم به محیط خانواده و

بهش جهت درست دادیم تا یک رمز و راز نشه بین نوجوان ها و بین ما و اونا

فاصله نندازه . اونا ببینن پدر مادر شون هم معنی عشق رو می دونن 

 

خدا جونم می دونستم که دوستم داری اما نمی دونستم که عاشق منی .

اون موقعی که من هنوز نمی دونستم ولنتاین چیه ،لطف کردی و دخترم رو که

قرار بود بهار به دنیا بیاد در چنین روزهایی به من هدیه دادی . 

امشب شب تولد دخترمه . هدیه ی خدا به من . 

دختر دومم رو هم شب کریسمس هدیه گرفتم . 

ممنونم خدا جون از این هدیه های سالم و دوست داشتنی . 

نوشته شده در شنبه بیست و پنجم بهمن ۱۳۹۳ساعت 20:23 توسط صفورا|

به نام یزدان پاک 

وجودش شور می آفریند . با او بودن انسان را امیدوار می کند به زندگی .

با او که باشی حتم دارم مرداب نمی شوی . موج است ،موج . متلاطم و بی قرار .

قرارش با معنی است .غمش کم نیست . غمش غم خودش نیست .

اما غم هرگزمایه ی سکوت و سکونش نشد . من دوستش دارم و این

دوستی را پاس می دارم . اگر چه هرگز نمی توانم پا به پایش بدوم اما

به دنبالش خواهم رفت . ارزشش را دارد . 

دانش آموزانش دوستش دارند . او به واقع شمع است . هر جا که کارش را

شروع کند پرتو نور وجودش دانش آموزانش را فرا می گیرد . او معلم هنر است .

هنر با او درس می شود ،کار می شود ،معنی می گیرد ، عشق می شود .

نگاه بچه ها را به دنیا عوض می کند . به سنگ به چوب . به طبیعت به همه چیز . 

همه چیز سوژه می شود برای هنر . و هنر سوژه می شود برای زندگی .

 

در سال 75 از تربیت معلم فارغ التحصیل شد و کارش را آغاز کرد .

شاید اگر مشکلات نبود زودتر اقدام به ادامه تحصیل می کرد اما به محض

دست دادن فرصت اقدام کرد به تحصیل، برای تازه شدن .

تخصصش در نقاشی با روش های گوناگون بود .آشنایی با سفال و کار با

گل به رویش  دنیایی تازه گشود . کار با خاک با گل احساس ذره ای ازحس

خلقت خدا . 

تلفیق کار سفال با هنر نقاشی و کار بردی کردن هنر در خانه ها به او انگیزه داد .

تمام ماه مبارک رمضان ،با زبان روزه ،در گوشه ی خلوت خود در کار نقش زدن

برسفال پخته با خدا عشق کرد. می دانم که نمی توانم احساسی را که خدا

در این همکاری در او برانگیخت درک کنم .

این کارها که خلق شد قابل قیمت گذاری نبود . بهایش را خدا خود می پردازد .

بگذار بگویم پرداخت . بهایش وسعت قلب بود که مضاغف شد .

تصمیم گرفت عشقش را ارزان نفروشد .

هنرش را به مردم شهرش عرضه کندو بهایش را به خدا بپردازد . 

این روز ها در دبیرستان مجاهدین اسلام بند انزلی نمایشگاهی از کارهای

بانو مریم رسولی معلم فرهیخته و با ذوق شهرمان و دانش آموزانش که الفبای

هنر را نزد او فرا گرفتند برگزار شد . در این نمایشگاه ایشان بخشی از کارهایشان

را برای فروش و بازدید به نمایش گذاشتند . دانش آموزان هم به قدر توان از معلم

خود پیروی کرده و شور و حالی خاص به مدرسه بخشیدند .

آن بخش از کارهای خانم رسولی که در ماه رمضان قلم زده شده بود به انجمن

بیماران خاص تعلق گرفت .

به امیدموفقیت روز افزون این عزیز .  

 

 

گذر زمان نام وبلاگ این عزیز هنرمند است 

http://www.taktom1400.blogfa.com/


برچسب‌ها: مریم رسولی, نمایشگاه کارهای سفالی, کمک به خیریه
ادامه مطلب
نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم بهمن ۱۳۹۳ساعت 15:36 توسط صفورا|

به نام یزدان پاک 

15 بهمن 1350 . روزهای سرد زمستان . برف سنگین رشت  .

ارتفاع برف حداقل 1/5 متر . عید سعید غدیر . 

 می گفتند به خاطر این که روز عید غدیر و مراسم بازدید از خاندان پیامبر برایت

بسیار اهمیت داشت ،از شب قبل برای ناهار روز عید روی چراغ سه فتیله ای

خورشت فسنجون بار گذاشته بودی ،تا خیالت راحت باشد .

چون هوا خیلی سرد بود یک اتاق را گرم نگه داشته بودید و همه باهم همانجا

می خوابیدیم.

برای نماز صبح که بیدار شدی زیر پای بچه ها جایی برای نماز پیدا کردی و نمازت

را خواندی . بعد از نماز چه اتفاقی افتاد ؟ من هرگز نفهمیدم . یادم می آید وقتی

چشم گشودم پدر را دیدم سراسیمه و آشفته حال، تلفن به دست از دیگران کمک

می خواست . تا جایی که یادم هست دیدمت که گوشه ی رختخواب کنار سجاده

خوابیده بودی .

همسایه ها آمدند . شمسی خانم همسایه ی روبرویی ،من و سارا  را به خانه ی

خودشان برد .چه بیخیال با محسن بازی کردیم . سمیرا را نمی دانم چه کردند ؟

گفتند دکتر ها قرار است حالت را خوب کنند . و من دیگر هرگز تو را ندیدم . 

گفتند که رفتی پیش خدا . و من تصور کردم که پرواز کردی . یک دختر بچه ی

5 ساله چه تصوری جز این می تواند داشته باشد ؟ دلخوش بودم که دلت که

برایمان تنگ شود برمی گردی . 

همه ی خانواده بسیج شده بودند تا ما هیچ چیز از مراسم  تدفین و دیگر مراسم

بعد از فوتت نفهمیم و نفهمیدیم . خوب کردند یا بد نمی دانم . اما می دانم

نبودنت با همه ی محبت های خالصانه ای که نثارمان شد ، و همه ی تلاشی

که مادر بزرگ و خاله ها برای درست زندگی کردنمان به خرج دادند ،چاله ای

عمیق در زندگیمان بود . همیشه این اگر با من است . اگر بودی چه می شد؟ 

43 سال است که ندیدمت . و اعتراف می کنم باز هم نیاز به بودنت با من است . 

 

یادت گرامی مادر

 


ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم بهمن ۱۳۹۳ساعت 1:50 توسط صفورا|

به نام یزدان پاک 

مدتیه نمی تونم تصمیم بگیرم چی بنویسم . دلم لک زده واسه نوشتن .

چقدر خوب بود اون روزهایی که راحت می تونستم ذهنم رو ،دلم رو تخلیه کنم

و مشغله های فکری مو با شما  شریک بشم . 

این روز ها فکرم انگار دنبال درگیری می گرده . البته نه این که خودم رو عذاب بدم ،

نه . اما نا خود آگاه مشکلات رو می بینم . و بلافاصله خودم رو می برم تو جایگاه

کسی که اون مشکل براش پیش اومده . و زود به فکر چاره می افتم . هیچ کس

از من توقع نداره که کاری براش بکنم . اما خودم از خودم توقع دارم . و این ذهنم

رو درگیر می کنه . الان دیر وقته خدا کنه فردا بتونم این مشکلات رو که رو هم

تلمبار شده رو دونه دونه بنویسم تا خالی شم . 

نوشته شده در شنبه یازدهم بهمن ۱۳۹۳ساعت 1:0 توسط صفورا|

به نام یزدان پاک 

 

مطلع شدیم 

 عادل روان یکی از دبیران خوشنام و با سابقه دبیرستان پسرانه نمونه فرهنگیان

خرمشهر (متوسطه اول) با یک دانش آموز درگیری لفظی پیدا کرد. ساعتی بعد

غلامعباس نظری منش، معاون گمرک خرمشهر ( پدر دانش آموز) همراه دو بادیگارد

به مدرسه آمد و در حضور دانش آموزان یک سیلی به گونه معلم نواخت. این اتفاق

جامعه فرهنگی خرمشهر را به شدت متاثر کرد. فرهنگیان خرمشهر با صدور بیانیه

ای ضمن محکوم کردن این عمل زشت ، خواستار محاکمه و مجازات فرد خاطی

شدند و گفتند در صورت بی توجهی مقامات در اعتراض به این اهانت و برای حمایت

از همکار مظلوم خود، دست از کار می کشند . انتشار این خبر موجی از همبستگی

و تاثر در میان معلمان کشور برانگیخت. یکی از معلمان می گوید : "جنبه سمبولیک

ماجرا ، سیلی اقتصاد بر گونه فرهنگ است." فرهنگیان در بیانیه خود از پوشش

رسانه ای اخبار هتک معلمان انتقاد کرده و نوشته اند که اگر معلمی دانش آموزی رو

تنبیه کند صدا و سیما و تمام شبکه های خبری آن را پوشش میدهند ولی اگر به

معلمی هتک حرمت شود با بی اعتنایی رسانه ها روبرو می شود.

 

 

 

 

 

نوشته شده در شنبه بیست و هفتم دی ۱۳۹۳ساعت 23:23 توسط صفورا|

به نام یزدان پاک 

 

یکی از آرزو هام اینه که یک وقتی ،یک جایی ،یک کاری مشابه این کار که تو

ماجرای زیر شرح داده شده انجام بدم . اگه کسی از خوانندگان این وبلاگ

قهوه خونه ای ،کافی شاپی ،یا بستنی فروشی و .... داره که می تونه

همچین برنامه ای  توش  انجام بده و به من هم خبر بده تا تو خوشی اون

سهیم باشم . 

 

ﺗﻮﺭﯾﺴﺘﯽ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺍﺳﭙﺎﻧﯿﺎ ﺳﻔﺮ ﮐﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩ ﺧﺎﻃﺮﻩ ﺟﺎﻟﺒﯽ ﺭﺍ ﺗﻌﺮﯾﻒ ﮐﺮﺩ :می گفت در

یکی از روستا های اسپانیا واردﻗﻬﻮﻩ ﺧﺎﻧﻪ ﺍﯼ ﺷﺪﻡ

ﻭ ﺑﺮﺍﯼ ﺧﻮﺩ ﻭ ﻫﻤﺮﺍﻫﻢ ﻗﻬﻮﻩ ﺳﻔﺎﺭﺵ ﺩﺍﺩﻡ . ﺩﺭ ﺣﺎﻟﯽ ﮐﻪ ﻣﻨﺘﻈﺮ ﺳﻔﺎﺭﺷﻤﺎﻥ ﺑﻮﺩﯾﻢ ﺩﺭ

ﮐﻤﺎﻝ ﺗﻌﺠﺐ ﺩﯾﺪﯾﻢ ﮐﻪ ﺑﻌﻀﯽ ﺍﺯ ﻣﺸﺘﺮﯾﺎﻥ ﺟﻠﻮﯼ ﭘﯿﺸﺨﻮﺍﻥ ﺁﻣﺪﻩ ﻭ ﺩﺭ ﺣﺎﻟﯽ ﮐﻪ

ﺧﻮﺩﺷﺎﻥ ﺗﻨﻬﺎ ﺑﻮﺩﻧﺪ ﺳﻔﺎﺭﺵ ﺩﻭﺗﺎ ﭼﺎﯾﯽ ﻭ ﯾﺎ ﺩﻭﺗﺎ ﻗﻬﻮﻩ ﺭﺍ ﻣﯿﺪﺍﺩﻧﺪ ﻭ ﻣﯿﮕﻔﺘﻨﺪ ﯾﮑﯽ ﺑﺮﺍﯼ

ﺧﻮﺩﻡ ﻭ ﯾﮑﯽ ﺑﺮﺍﯼ ﺩﯾﻮﺍﺭ .

ﺍﺯ ﻧﻮﻉ ﺳﻔﺎﺭﺵ ﺩﺭ ﺣﯿﺮﺕ ﻣﺎﻧﺪﯾﻢ . ﻣﺘﻮﺟﻪ ﺷﺪﯾﻢ ﮐﻪ ﺑﻌﺪ ﺍﺯﺍﯾﻨﮕﻮﻧﻪ ﺳﻔﺎﺭﺵ ﭘﯿﺸﺨﺪﻣت

ﯾﮏ ﺑﺮﮔﻪ ﮐﻮﭼﮏ ﮐﻪ ﺭﻭﯼ ﺁﻥ ﭼﺎﯼ ﻭ ﯾﺎ ﻗﻬﻮﻩ ﻧﻮﺷﺘﻪ ﺍﺳﺖ ﺑﻪ ﺩﯾﻮﺍﺭ ﭘﺸﺖ ﺳﺮﻣﺎﻥ

ﭼﺴﺒﺎﻧﺪ ﻭ ﺟﺎﻟﺐ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺩﯾﻮﺍﺭ ﭘﺸﺖ ﺳﺮﻣﺎ ﭘﺮ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﺑﺮﮔﻪ ﻫﺎ ﺑﻮﺩ . ﺩﺭ ﺫﻫﻨﻤﺎﻥ ﻫﺰﺍﺭﺍﻥ

ﻓﮑﺮ ﺑﻪ ﻭﺟﻮﺩ ﺁﻣﺪ ﮐﻪ ﺩﻟﯿﻞ ﺍﯾﻦ ﮐﺎﺭ ﭼﯿﺴﺖ ﻭ ﺍﯾﻦ ﺣﺮﮐﺖ ﯾﻌﻨﯽ ﭼﻪ؟ ﺩﺭ ﺍﻓﮑﺎﺭ ﺧﻮﺩ

ﻏﻮﻃﻪ ﻭﺭ ﺑﻮﺩﯾﻢ ﮐﻪ ﺁﺩﻡ ﻓﻘﯿﺮ ﻭ ﮊﻧﺪﻩ ﭘﻮﺷﯽ ﻭﺍﺭﺩ ﻗﻬﻮﻩ ﺧﺎﻧﻪ ﺷﺪ ﻭ ﺳﻔﺎﺭﺵ ﯾﮏ ﻗﻬﻮﻩ ﺩﺍﺩ

ﺍﻣﺎ ﺑﺎ ﺍﯾﻦ ﺟﻤﻠﻪ " ﺑﺒﺨﺸﯿﺪ ﺑﯽ ﺯﺣﻤﺖ ﯾﮏ ﻗﻬﻮﻩ ﺍﺯ ﺣﺴﺎﺏ ﺩﯾﻮﺍﺭ .

ﻭ ﭘﯿﺸﺨﺪﻣﺖ ﯾﮑﯽ ﺍﺯﮐﺎﻏﺬﻫﺎ ﺭﺍ ﺭﻭﯼ ﺁﻥ ﻗﻬﻮﻩ ﻧﻮﺷﺘﻪ ﺑﻮﺩ ﺍﺯ ﺭﻭﯼ ﺩﯾﻮﺍﺭ ﺑﺮﺩﺍﺷﺖ ﻭ ﭘﺎﺭﻩ

ﮐﺮﺩ ﻭ ﯾﮏ ﻗﻬﻮﻩ ﺑﻪ ﺁﻥ ﻣﺮﺩ ﻓﻘﯿﺮ ﺩﺍﺩ ﺑﺪﻭﻥ ﺁﻧﮑﻪ ﺍﺯ ﺁﻥ ﻣﺮﺩ ﭘﻮﻟﯽ ﺑﮕﯿﺮﺩ .

 

ﻭ ﻣﺎ ﺩﺭ ﺧﯿﺎﻝ ﺑﻪ ﺍﯾﻦ ﺍﻧﺪﯾﺸﻪ ﺍﯾﻢ : ﻓﻘﻂ ﻣﺎﯾﯿﻢ ﮐﻪ ﻣﯿﺮﯾﻢ ﺑﻬﺸﺖ

 

نوشته شده در پنجشنبه چهارم دی ۱۳۹۳ساعت 16:21 توسط صفورا|

به نام یزدان پاک 

 

لطفا به ادامه مطلب مراجعه کنید 


ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم آذر ۱۳۹۳ساعت 23:33 توسط صفورا|

به نام یزدان پاک 

با عرض معذرت از مهمانان وبلاگ تجربیات من ،به خاطر رمز دار کردن این پست . 

امیدوارم این جسارت رو عفو کنید . 

 


ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه بیست و دوم آذر ۱۳۹۳ساعت 21:33 توسط صفورا|

به نام یزدان پاک

 

ما انسان ها برای اعتقاداتمون ارزش بسیار زیادی قائلیم . بخش بزرگی از

اعتقادات ما ریشه در تربیت خانوادگی ما دارن و برخی هم بر میگرده به مدرسه

و اون چیزهایی که از مراکز و نهاد های فرهنگی جذب کردیم .

اعتقادات ما شامل تفسیر ها و بایدها و نبایدهایی میشه که از گذشته کم کم

تو ذهن ما تزریق شده و ما فکر می کنیم کاملا درست و منطقیه . اما اگه

شرایطی پیش بیاد که مجبور بشیم ازش دفاع کنیم هیچ دلیل ومنطق قابل

بیان و مستدلی که بخواد مخاطبمون رو قانع کنه براش نداریم و نهایتا می گیم :

پدر و مادر های ما هم به این باور بودن و ما همینطور یاد گرفتیم و می دونیم

درسته اما نمی تونیم بیان کنیم . اعتقاد ما درسته و اگه ما نمی تونیم ازش

دفاع کنیم ایراد از خودمونه و اعتقاد ما مسلما بهترین اعتقاده . 

منظور من از بیان این تفکر این نیست که خط بطلان بکشم به تمام اعتقادات

پدر بابایی. من معتقدم ما باید روی تک تک اعتقاداتمون مطالعه داشته باشیم .

و با دید باز بیایم تو دایره ی استدلال . قرار نیست زود اعتقاداتمون رو عوض کنیم

اما عینک تعصب کورکورانه رو هم نباید به چشم بزنیم . باید بپذیریم که گذشتگان

ما هم اشتباه می کردند و دقیقا اون ها هم به خاطر همین استدلال از پدرانشون

دفاع کردند بدون این که تحقیق کنند . اگر فکر شون منطقی نبود ،عوض تحقیق و

پیدا کردن یک جواب درست فقط کور کورانه تقلید کردند.      

به نظر من ما نباید تعصب به خرج بدیم . این جور مواقع بهتره احتمال درستی نظر

مون رو پنجاه درصد بدونیم و بعد بریم تحقیق کنیم البته فکر کردن هم یک نوع

تحقیقه. خداوند عالم در انسان نعمت عقل رو به ودیعه گذاشته . 

یکی از این حیطه های تحقیقاتی تاریخه . بسیاری از اتفاقات تاریخی که از نظر ما

تاسف برانگیزه اگه اتفاق نمی افتاد و یا اون طوری اتفاق می افتاد که ما دلمون

می خواست ممکن بود اتفاقات ناگوار تری پیش بیاد .

اینجاست که من به خدا می گم خدایا هر طوری که دلت می خواد این دنیا رو

بچرخون ،به نظر ما بندگان کوتاه فکر هم که تا جلوی بینی خودمون رو به زحمت

می بینیم کاری نداشته باش . 

اما ما رو هدایت کن . آمین یا رب العالمین 

 

نوشته شده در یکشنبه شانزدهم آذر ۱۳۹۳ساعت 1:8 توسط صفورا|

به نام یزدان پاک 

 

این پست در ادامه ی پست قبل نوشته میشه .

از اون سالی که زندگی شون تو آتش سوزی بر باد رفت . تقریبا دوسال می گذره .

اولش یک مدتی رو مجبور شدن برن همراه دخترشون تو خونه سرایداری زندگی

کنند . جاشون خیلی کوچک بود و سربار زندگی داماد شدن اصلا خوشایند نبود .

اگر چه اون تمام تلاشش رو می کرد اما مگه قبر شوری چقدر می تونه درآمد

داشته باشه ؟ متاسفانه نیاز باعث شد که شیر زن زندگی از سر احتیاج یک

جورایی غیر مستقیم تکدی هم بکنه . اونی که اوایل به زحمت پول بی زحمت

قبول می کرد حالا دیگه به این کار عادت کرده بود . هر کس ندونه من می دونم

که مجبور بود چون روز به روز ناتوان تر می شد وضعیت پاهاش خیلی خراب بود

و هر دفعه پرانتز ساق پاش گود تر می شد و دیگه بدون عصا راه رفتم خیلی

زحمت داشت . ولی چاره نداشت . مرد زندگیش هم بیعار بود و هم بیمار.

از اون آتیش آبی گرم نمی شد .

مدتی بعد یکی از اقوامشون که ساکن تهران بود و یک آپارتمان تو شهرستان داشت

تا موقع تعطیلات ازش استفاده کنه رو موقت در اختیارشون گذاشت . دستش درد

نکنه . تو این دوره زمونه همین کار هم لطف بزرگی بود . خدا رو شکر که انسانیت

هنوز نمرده . من چند باری که به دلایل مختلف بهشون سر زدم همیشه همسرش

یک گوشه نشسته بود و به خودش زحمت بلند شدن هم نمی داد . ولی بسیار

خوش اخلاق بود . فکر می کنم همین اخلاقش باعث شده بود که همسرش با جان

و دل در خدمتش باشه و عذرش را با جان و دل بپذیره .

اون دو تا نقش ها شون رو با هم عوض کرده بودن . زن نان آور بود و مرد تو خونه کنار

نوه می موند . بگذریم از مشکلات ریز و درشتی که بیکاری پسر هاش و اعتیاد

یکیشون گاه و بیگاه براشون درست می کرد . 

چند وقت قبل که تو وادی دیدمش بهم گفت که صاحب خانه می خواد واحدش رو

بفروشه و اونا مجبور به نقل مکان شدن به یک خونه در حومه ی شهر .

اونجا رو پیدا کردم. دو تا اتاق بود و یک ایوان . سرویس بهداشتی در حیاط خانه .

برای اون پیرزن و پیرمرد سخت بود ولی چاره نداشتند .

کرایه ماهی 200000 تومان . پیش پول رو نمی دونم دیگه چند ؟

خونه ی قبلی به مدرسه ی نوه نزدیک بود  اما موقعیت این خونه طوری بود که به

هر مدرسه ای که می خواست بره باید با تاکسی می بردش و ایاب و ذهاب بردن

و آوردن بچه روزی 3500 تومان براش آب می خورد . پول سرویس  مدارس هم طبق

تصویباتحادیه حد اقل 70000تومان بود و این برای اونا کم پولی نبود.    

خوشبختانه دوتا از دوستان پول سرویس رو تقبل کردن آخرین باری که برای دادن

پول سرویس آبان ماه رفتم دیدنشون دیدم خونه مونده .  تعجب کردم . 

بعد معلوم شد پیرمرد بیچاره شب خواسته بره دستشویی چون ایوان نرده نداشته

افتاده تو حیاط و دنده اش و دستش شکسته . بستری شده بیمارستان اوضاعش

هم اصلا خوب نیست . همون جا سکته هم زده . باید می بودید و می دیدید که

چطور این پیرزن بیچاره از فراق شوهرش بیتابی می کرد.

جز همدلی و نصیحت به صبر  کاری از من برنمی اومد . دو سه روز بعد با موبایلم

تماس گرفت  . اونقدر زار می زد که نفهمیدم چی میگه . دخترش گوشی رو ازش

گرفت . عذر خواهی کرد. گفت: امروز پدرم فوت شده . از اون موقع مادرم مدام

اصرار داره به شما خبر بده . هر کاری کردم منصرف نشد این بود که تماس گرفتم .

بهش تسلیت گفتم و دوباره با مادرش صحبت کردم بهش قول دادم که دیدنش برم

و رفتم .دیدن بیقراری هاش دلم رو به درد آورد . 

با خودم گفتم عشق فقیر وغنی نمیشناسه . چیزی که به اون قدرت می داد با

اونپاهای لرزانش تلاش کنه و به زندگی امید وار باشه همون مردی بود که کنج

خونه منتظرش بود . هیچ کاری نمی کرد اما دلش رو هم به درد نمی آورد . همون

که بهش آرامش میدادو سایه سرش بود کافی بود . حداقل موقع کار فکرش راحت

بود که نوه اش ،نازنینش تنها نیست . حالا باید چکار کنه ؟ 

 

 

نوشته شده در جمعه هفتم آذر ۱۳۹۳ساعت 23:15 توسط صفورا|


آخرين مطالب
»
» بهترین شروع
»
»
»
» ولنتاین !!! مثبت یا منفی؟
» نمایش عشق
» 43 سال بی شمع وجودت
» دلم لک زده واسه
» سیلی اقتصاد برگونه ی فرهنگ

Design By : Pichak