تجربیات من

تجارب من درزندگی


   سلام خدمت شما دوست  من

نایت اسکین


ازاینکه مهمان وبلاگ من هستید سپاسگزارم

نایت اسکین

نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت ۱۳۹۲ساعت 15:34 توسط صفورا|

 

 

نوشته شده در سه شنبه سوم اردیبهشت ۱۳۹۲ساعت 21:34 توسط صفورا|

به نام یزدان پاک 

 

خورشید می تابد ،چون ذاتش تابش است  . همه از پرتو انوارش نور و گرما

می گیرند اگر برگی بر روی مورچه ای بیفتد و او از نور خورشید محروم شود

تابش خورشید ادامه دارد .  او می خواهد و تلاش می کند تا برگ را کنا ر بزند

واز نور خورشید بهره مند شود.

 

از نظر من این یعنی دعا 

 

 

خدا وند بخشنده و مهربان  همواره رحمتش را بر روی بندگانش می بارد .

توجه خداوند هرگز از بندگان بر نمی گردد. یعنی نمی تواند برگردد.

نعمت بخشی ، جزو ذات خداست . اگر از بد حادثه ،به دست خود یا توسط

دیگران اتفاقی بیفتد و بنده از نعمت خدا محروم شود،کافی است که بخواهد

و اراده کند تا موانع را بردارد و خود به خود در معرض بخشندگی رب قرار خواهد

گرفت . دعا همان خواستن و اراده بر برداشتن مانع است نه جلب توجه خدا .

خدا را با خودمان مقایسه نکنیم .

این ما هستیم که برای این که کسی را ببینیم و به او توجه کنیم نیاز به این

است که او ما را بخواند یا برای جلب توجه ما کاری انجام دهد .

 

__________________________________________________

این متن رو در ادامه ی پست قبل نوشتم

(دعا می کنیم تا خدا را متوجه خودمان کنیم . )

 

نوشته شده در جمعه چهارم اردیبهشت ۱۳۹۴ساعت 17:26 توسط صفورا|

به نام یزدان پاک 

سلام . 

نرگس فردا امتحان دینی داره . طبق عادت برای این که بهتر متوجه بشه بلند بلند برای ما می خونه . 

سوال چرا دعا می کنیم ؟ 

جواب موارد گوناگون داره یکی از اونا رو که شنیدم متاسف شدم

دعا برای جلب توجه خدا ست .

واقعا دعا می کنیم تا خدا رو متوجه خودمون کنیم ؟ 

شما چی فکر می کنید ؟ 

نوشته شده در یکشنبه سی ام فروردین ۱۳۹۴ساعت 0:36 توسط صفورا|

به نام یزدان پاک 

چند وقت پیش ،از طرف مدرسه ،یک عده از دانش آموزان رو جهت تشویق تو

فعالیت های خارج از درس تو مدرسه و شرکت در مسابقات و .... برده بودیم

یک اردوی چند ساعته به یک منطقه ی تفریحی تجاری . بچه ها هم بعد از

تفریح یک چرخی زدند تو بازار و کلی خرید کردند . خصوصا که نزدیک روز مادر

هم بود ، از این فرصت برای سور پرایز کردن مادر ها شون استفاده کردند . 

 

تو راه برگشت دیدیم دارن وسایلی رو که خریدن به هم نشون می دن .

از انواع رژلب و مداد آرایشی و عطر گرفته تا پوشاک و وسایل منزل .

راستش وقتی وسایل آرایش رو تو دست بچه ها دیدم یاد زمان دانش آموزی

خودمون افتادم .  اگه تو کیف یک دانش آموز ،احیانا یک تکه آینه پیدا می شد

،حسابش با کرام الکاتبین بود . از فردای اون روز، اولیا پاشون تو مدرسه باز

می شد و تا چند تا تعهد درست حسابی نمی دادن مسئولین ول کن نبودن .

دانش آموزان دیگه هم حساب کار دستشون می اومد . 

 

همکارم (طوبی)،بعد دیدن این خرید ها و این طور راحتی بچه ها شروع کرد به

تعریف ماجرایی که من الان براتون می نویسم البته از زبان خودش .

 

وقتی داداش بزرگم دانشگاه قبول شد ،من کلاس چهارم بودم .خواهر هام یکی

یک سال از من کوچکتر و یکی هم یک سال از من بزرگ تر بود . برادرم محسن،

اون موقع دوم راهنمایی  بود .

داداش  تا وقتی بود همه ی ما رو چه از نظر درسچه از نظر رفتار کنترل می کرد

و تمام سعی و تلاشش این بود که ما رو طوری هدایت کنه که از روستا سر از

دانشگاه در بیاریم و برای خودمون کسی بشیم .

پدر و مادرم هم حسابی ازش حمایت می کردن و خیالشون راحت بود . 

روزی که داداش قرار بود بره ،ما رو جمع کرد و بهمون گفت : مراقب هم باشید .

درستون رو بخونید .   قرتی بازی و سوسول بازی رو هم بذارید کنار .

به محض این که شماره ی خوابگاه رو گرفتم براتون می فرستم. هر کدوم دست

از پا خطا کنه بقیه باید به من خبر بدن . 

اون موقع تو خونه ها ی روستا مون تلفن نبود و ما باید می رفتیم مخابرات . 

یک مدتی از دانشجویی داداش گذشت . هر وقت می اومد و به اوضاع ما

سر کشی می کرد و کلی نصیحت .  

یک روز وقتی محسن ازمدرسه اومد خونه . شنیدیم داره زیر لب می خونه :

(کفترکاکل بسرهای های های های )

ما سه تا خواهر ها که معمولا با هم بودیم یک نگاهی به هم انداختیم و مثل این

که دزد رو غافل گیر کرده باشیم رفتیم سراغ مادرمون که : ای داد بیداد محسن

(کفتر کاکل به سر می خونه ). اجازه گرفتیم رفتیم مخابرات .اونم زودی اجازه داد.

 اونجا کلی نشستیم تا نوبت ما بشه .تازه ،سخنگوی گروه هم به اتفاق آرا من

شدم . شماره رو دادم به مامور مخابرات . اونم  برام شماره رو گرفت و از اونا

خواست داداشم رو صدا کنن .

جالب این بود که وقتی داشت با داداشم حرف می زدبه احترامش از جاش بلند

شد . ما سه تا هم داشتیم از خنده می ترکیدیم اما جلو دهنمون رو گرفته بودیم

که بد نباشه . 

خلاصه من گوشی رو گرفتم.  بعد از این که مطمئن شدم کسی به حرف من

گوش نمی ده ،گفتم :داداش ، سلام . 

داداش : سلام طوبی جان . خوبی ؟ 

من : من خوبم داداش .اما  . 

داداش : چی شده طوبی؟ بگو 

من :داداش محسن خراب شد . 

داداش : یعنی چی محسن خراب شد ؟ چی شده مگه ؟ 

من : داداش، از مدرسه اومد خونه (کفتر کاکل بسر ها ی های  )می خونه . 

داداش : راست می گی ؟

من: آره داداش . چی کارکنیم؟  

داداش به مامان بگو  فردا بره مدرسه ببینه اون با کی می گرده ؟ من هم به

همین زودی میام . 

من که دیدم تنور داغه گفتم : داداش تازه میره جلو آیینه با جای شیشه پاک کن

آب می ریزه رو سرش  مو ها شو خروسی هم می کنه . 

داداش:ای داد برمن . تقصیر منه . این بار آخر که اومدم سرم به امتحاناتم بود

زیاد باها ش حرف نزدم . به مامان بگو هوا شو داشته باشه من آخر هفته

خودم رو می رسونم . دیگه به هیچ کس هیچ چیز نگو تا خودم بیام . 

وقتی طوبی اون ماجرا رو تعریف می کرد من از خنده روده بر شده بودم . 

اینا همه در حالی بود که بچه ها داشتن با هم آهنگ مرحوم مرتضی پاشایی

رو می خوندن .

من دلم برای هم نسل های خودم نسل انقلاب و جنگ 

و بچه های دهه ی 50 خیلی سوخت . 

کم ترین و بدیهی ترین حالت های نوجوانی برای ما مساوی بود با انگ انحراف .


ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه بیست و نهم فروردین ۱۳۹۴ساعت 15:45 توسط صفورا|

به نام یزدان پاک 

سلام گرم من رو بعد از مدت طولانی فاصله گرفتن از وب بپذیرید .

بدون هیچ دلیل منطقی دست و دلم به پست گذاری و اصلا نشستن مقابل

مونیتور نمی رفت . نه این که دلم برای دوستانم تنگ نشده باشه !!! اصلا . 

اتفاقا هر وقت چشمام به سیستم می افتاد درونم من رو سرزنش می کرد . 

اینایی که اینجا تایپ می کنم گذشته از این که راهی برای ارتباط با دوستانمه،

که با بعضی ها شون ندیده یک ارتباط عمیق عاطفی بر قرار کردم ،برای خودمه

تا درونم رو خالی کنم . 

اصلا گاهی من با تایپ فکر می کنم و جواب سوال های مبهم درونم رو کم کم از

فکرم بیرون می کشم .

متاسفانه آخرین باری که پست گذاشتم ،بعد از تایپ مقدار زیادی مطلب،

نمی دونم دستم به کدوم دکمه خورد و همه پرید . خیلی خورد تو ذوقم .

شاید اثر روانی همون بود که فاصله گرفتم از نت . 

در هر صورت فعلا تصمیم گرفتم شروع کنم و بازم چشمان زیباتون رو خسته کنم .

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم فروردین ۱۳۹۴ساعت 0:17 توسط صفورا|

        به نام یزدان پاک     
جشن درخت کاری مبارک

به یاد دوران خوش کودکی وکتاب فارسی وشعر درختکاری اثر استاد عباس یمینی شریف .

 

به دست خود درختی می نشانم

به پایش جوی آبی می كشانم

 

كمی تخم چمن بر روی خاكش

برای یادگاری می فشانم

 

درختم كم كم آرد برگ و باری

بسازد بر سر خود شاخساری

 

چمن روید درآنجا سبز و خرم

شود زیر درختم سبزه زاری

 

به تابستان كه گرما رو نماید

درختم چتر خود را می گشاید

 

خنك میسازد آنجا را ز سایه

دل هر رهگذر را می رباید

 

به پایش خسته ای بی حال و بی تاب

میان روز گرمی می رود خواب

 

شود بیدار و گوید ای كه اینجا

درختی كاشتی،روح تو شاداب

 

 

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری چهارم www.pichak.net كليك كنيد

 

 

کم کم صدای پای بهار می آد وننه سرما رخت ولباس سفید خود را

بر بسته وآماده ی رفتنه . کجا ؟ به سرزمین های نیمکره ی جنوبی .

ما آماده ایم روی ماه ننه جان راببوسیم و دستان سردش را بفشاریم و با او

وداع کنیم تا سال دیگه .یادمون باشه ازش حلالیت بخوایم . چون ممکنه 

وقتی بر میگرده ما نباشیم . در عوض خیلی های دیگه که تا حالا ننه

رو ندیدن به دنیا میان وننه سوغات ما رو میده به اونا. نوش جونشون .

وقت رفتن ننه باید جاشو سبز کنیم . با کاشت یک درخت .

تا یادگاری از ما بمونه .

به امید کاشت یک درخت برای آینده . چه باشیم وچه نباشیم .

 

 


ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه یازدهم اسفند ۱۳۹۳ساعت 1:0 توسط صفورا|

 

داستان کوتاه در انتظار مرگ

حالش خیلی عجیب بود

فهمیدم با بقیه فرق میکنه

گفت : یه سوال دارم که خیلی جوابش برام مهمه

گفتم :چشم، اگه جوابشو بدونم، خوشحال میشم بتونم کمکتون کنم

گفت: دارم میمیرم

گفتم: یعنی چی؟

گفت: یعنی دارم میمیرم دیگه

گفتم: دکتر دیگه ای، خارج از کشور؟

گفت: نه همه اتفاق نظر دارن، گفتن خارج هم کاری نمیشه کرد.

گفتم: خدا کریمه، انشالله که بهت سلامتی میده 

با تعجب نگاه کرد و گفت: یعنی اگه من بمیرم، خدا کریم نیست؟

فهمیدم آدم فهمیده ایه و نمیشه گولش زد

گفتم: راست میگی، حالا سوالت چیه؟

گفت: من از وقتی فهمیدم دارم میمیرم خیلی ناراحت شدم

از خونه بیرون نمیومدم، کارم شده بود تو اتاق موندن و غصه خوردن،

تا اینکه یه روز به خودم گفتم تا کی منتظر مرگ باشم

خلاصه یه روز صبح از خونه زدم بیرون مثل همه شروع به کار کردم

اما با مردم فرق داشتم، چون من قرار بود برم و انگار این حال منو کسی نداشت

خیلی مهربون شدم

دیگه رفتارای غلط مردم خیلی اذیتم نمیکرد

با خودم میگفتم بذار دلشون خوش باشه که سر من کلاه گذاشتن

آخه من رفتنی ام و اونا انگار نه

سرتونو درد نیارم

من کار میکردم اما حرص نداشتم

بین مردم بودم اما بهشون ظلم نمیکردم و دوستشون داشتم

ماشین عروس که میدیدم از ته دل شاد میشدم و دعا میکردم

گدا که میدیدم از ته دل غصه میخوردم و بدون اینکه حساب کتاب کنم کمک میکردم

مثل پیر مردا برا همه جوونا آرزوی خوشبختی میکردم

الغرض اینکه این ماجرا منو آدم خوبی کرد و ناز و خوردنی شدم

حالا سوالم اینه که من به خاطر مرگ خوب شدم و آیا خدا این خوب شدن و قبول میکنه؟

گفتم: بله، اونجور که یادگرفتم و به نظرم میرسه آدما تا دم رفتن خوب شدنشون واسه خدا عزیزه

آرام آرام خدا حافظی کرد و تشکر

داشت میرفت

گفتم: راستی نگفتی چقدر وقت داری؟

گفت: معلوم نیست بین یک روز تا چند هزار روز!!!

یه چرتکه انداختم دیدم منم تقریبا همین قدرا وقت دارم.

با تعجب گفتم: مگه بیماریت چیه؟

گفت: بیمار نیستم!

هم کفرم داشت در میومد و هم ازتعجب داشتم شاخ دار میشدم گفتم: پس چی؟

گفت: فهمیدم مردنیم

رفتم دکتر گفتم: میتونید کاری کنید که نمیرم

گفتن: نه ، گفتم: خارج چی؟ و باز گفتند : نه!

خلاصه ما رفتنی هستیم

کی ش فرقی داره مگه؟

باز خندید و رفت و دل منو با خودش برد.

 


ادامه مطلب
نوشته شده در جمعه هشتم اسفند ۱۳۹۳ساعت 22:59 توسط صفورا|

به نام یزدان پاک 

 

سال های اول کارم تو یک روستا ساکن شدم . صاحبخانه ی ماحاج آقای

بسیارمحترمی بود که اهالی روستا براش خیلی ارزش قائل بودند .

حیاط خونه اش بسیاربزرگ بود و تو چند گوشه اتاق هایی بود که افرادی مثل

منکه از شهر برای کار بهاونجا اومده بودند اجاره می داد . یک سگ نگهبان هم

تو حیاط بود که بسیار با هوش بود و دقیقا فرق مردم رو با هم می دونست و تا

مزاحمی اون طرف نمی اومد پارس نمی کرد و پاچه نمی گرفت . 

یک مدتی که گذشت اون سگ چند تا توله به دنیا آورد . توله ها تا کوچک بودند

باعث سرگرمی بودند و همه رو دور خودشون جمع می کردند اما یک کم بزرگ تر

شدند شروع کردند به ایجاد مزاحمت برای رهگذران و گاهی اهالی خونه.

این بود که رفتیم پیش صاحب خونه و گله کردیم که چاره ای کنه . حاج آقا هم

 از ما معذرت خواست و رفت یک ترکه برداشت و یک راست رفت سراغ مادر

توله ها و چند تا محکم با ترکه اون رو زد . ما که نظاره گر بودیم دل مون برای

اون سگ بیچاره سوخت . گفتیم حاجی اون بیچاره که اون گوشه نشسته و

کاری به ما نداره چرا اون زبون بسته رو می زنی .

حاجی گفت: این رو بدون تا اون این توله ها رو فیت نده اونا هرگز جرات نمی کنن

برای احدی مزاحمت ایجاد کنند .  

 

 


ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه سوم اسفند ۱۳۹۳ساعت 22:17 توسط صفورا|

به نام یزدان پاک 

 

این روزها هر جا که میرسی صحبت از ولنتاینه .عکس العمل افراد با توجه به

افکارو اعتقاداتشون با هم فرق می کنه . جوانان از این مناسبت با علاقه صحبت

می کنند .عده ای از بزرگسالان هم استقبال خوبی از این مراسم کردند .

اما بعضی ها هم به شدت در مقابلش جبهه گرفتند. 

یک عده گفتند ما خودمون روز عشق ایرانی داریم . روز سپندار مزگان و باید تو

اون روز به دوستان و کسانی که خیلی دوستشون داریم کادو بدیم . 

بعضی هم از جنبه ی دینی به قضیه نگاه می کنند و معتقدند روز ازدواج

امام علی و حضرت فاطمه روز عشقه . 

 

ولی اگر به این مسئله خوب توجه کنیم میبینیم این حق ما انسان هاست

که از هر شادی طبیعی و موجهی  استقبال کنیم .

ولنتاین هیچ منافاتی با روز های دیگر عشق نداره . چقدر خوبه که ما  از هر

سه روز استقبال کنیم این روز ها همه بهانه ای است برای شاد بودن و شاد

کردن تو یک روز یک شاخه گل ،تو یک روز یک بسته کوچک شکلات و تو یک

مناسبت .... مهم نیست هدیه چی باشه . یا اصلا نباشه . مهم اینه که تو این

روز ها به دوستان مون و کسانی که لفظ عشق درخور شونه ابراز محبت کنیم . 

 

با بزرگداشت ولنتاین هم گامی به سوی دنیای جوانان برداشتیم و با اونا همراه

شدیم . هم گامی به سوی ملت ها ی دیگه بر داشتیم . با مردم دیگر کشورها

رابطه ی فرهنگی مشترک برقرار کردیم . مهم تر این که این رسم رو که ابراز

محبت دوست پسر و دوست دختر ها است رو کشوندیم به محیط خانواده و

بهش جهت درست دادیم تا یک رمز و راز نشه بین نوجوان ها و بین ما و اونا

فاصله نندازه . اونا ببینن پدر مادر شون هم معنی عشق رو می دونن 

 

خدا جونم می دونستم که دوستم داری اما نمی دونستم که عاشق منی .

اون موقعی که من هنوز نمی دونستم ولنتاین چیه ،لطف کردی و دخترم رو که

قرار بود بهار به دنیا بیاد در چنین روزهایی به من هدیه دادی . 

امشب شب تولد دخترمه . هدیه ی خدا به من . 

دختر دومم رو هم شب کریسمس هدیه گرفتم . 

ممنونم خدا جون از این هدیه های سالم و دوست داشتنی . 

نوشته شده در شنبه بیست و پنجم بهمن ۱۳۹۳ساعت 20:23 توسط صفورا|

به نام یزدان پاک 

وجودش شور می آفریند . با او بودن انسان را امیدوار می کند به زندگی .

با او که باشی حتم دارم مرداب نمی شوی . موج است ،موج . متلاطم و بی قرار .

قرارش با معنی است .غمش کم نیست . غمش غم خودش نیست .

اما غم هرگزمایه ی سکوت و سکونش نشد . من دوستش دارم و این

دوستی را پاس می دارم . اگر چه هرگز نمی توانم پا به پایش بدوم اما

به دنبالش خواهم رفت . ارزشش را دارد . 

دانش آموزانش دوستش دارند . او به واقع شمع است . هر جا که کارش را

شروع کند پرتو نور وجودش دانش آموزانش را فرا می گیرد . او معلم هنر است .

هنر با او درس می شود ،کار می شود ،معنی می گیرد ، عشق می شود .

نگاه بچه ها را به دنیا عوض می کند . به سنگ به چوب . به طبیعت به همه چیز . 

همه چیز سوژه می شود برای هنر . و هنر سوژه می شود برای زندگی .

 

در سال 75 از تربیت معلم فارغ التحصیل شد و کارش را آغاز کرد .

شاید اگر مشکلات نبود زودتر اقدام به ادامه تحصیل می کرد اما به محض

دست دادن فرصت اقدام کرد به تحصیل، برای تازه شدن .

تخصصش در نقاشی با روش های گوناگون بود .آشنایی با سفال و کار با

گل به رویش  دنیایی تازه گشود . کار با خاک با گل احساس ذره ای ازحس

خلقت خدا . 

تلفیق کار سفال با هنر نقاشی و کار بردی کردن هنر در خانه ها به او انگیزه داد .

تمام ماه مبارک رمضان ،با زبان روزه ،در گوشه ی خلوت خود در کار نقش زدن

برسفال پخته با خدا عشق کرد. می دانم که نمی توانم احساسی را که خدا

در این همکاری در او برانگیخت درک کنم .

این کارها که خلق شد قابل قیمت گذاری نبود . بهایش را خدا خود می پردازد .

بگذار بگویم پرداخت . بهایش وسعت قلب بود که مضاغف شد .

تصمیم گرفت عشقش را ارزان نفروشد .

هنرش را به مردم شهرش عرضه کندو بهایش را به خدا بپردازد . 

این روز ها در دبیرستان مجاهدین اسلام بند انزلی نمایشگاهی از کارهای

بانو مریم رسولی معلم فرهیخته و با ذوق شهرمان و دانش آموزانش که الفبای

هنر را نزد او فرا گرفتند برگزار شد . در این نمایشگاه ایشان بخشی از کارهایشان

را برای فروش و بازدید به نمایش گذاشتند . دانش آموزان هم به قدر توان از معلم

خود پیروی کرده و شور و حالی خاص به مدرسه بخشیدند .

آن بخش از کارهای خانم رسولی که در ماه رمضان قلم زده شده بود به انجمن

بیماران خاص تعلق گرفت .

به امیدموفقیت روز افزون این عزیز .  

 

 

گذر زمان نام وبلاگ این عزیز هنرمند است 

http://www.taktom1400.blogfa.com/


برچسب‌ها: مریم رسولی, نمایشگاه کارهای سفالی, کمک به خیریه
ادامه مطلب
نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم بهمن ۱۳۹۳ساعت 15:36 توسط صفورا|

به نام یزدان پاک 

15 بهمن 1350 . روزهای سرد زمستان . برف سنگین رشت  .

ارتفاع برف حداقل 1/5 متر . عید سعید غدیر . 

 می گفتند به خاطر این که روز عید غدیر و مراسم بازدید از خاندان پیامبر برایت

بسیار اهمیت داشت ،از شب قبل برای ناهار روز عید روی چراغ سه فتیله ای

خورشت فسنجون بار گذاشته بودی ،تا خیالت راحت باشد .

چون هوا خیلی سرد بود یک اتاق را گرم نگه داشته بودید و همه باهم همانجا

می خوابیدیم.

برای نماز صبح که بیدار شدی زیر پای بچه ها جایی برای نماز پیدا کردی و نمازت

را خواندی . بعد از نماز چه اتفاقی افتاد ؟ من هرگز نفهمیدم . یادم می آید وقتی

چشم گشودم پدر را دیدم سراسیمه و آشفته حال، تلفن به دست از دیگران کمک

می خواست . تا جایی که یادم هست دیدمت که گوشه ی رختخواب کنار سجاده

خوابیده بودی .

همسایه ها آمدند . شمسی خانم همسایه ی روبرویی ،من و سارا  را به خانه ی

خودشان برد .چه بیخیال با محسن بازی کردیم . سمیرا را نمی دانم چه کردند ؟

گفتند دکتر ها قرار است حالت را خوب کنند . و من دیگر هرگز تو را ندیدم . 

گفتند که رفتی پیش خدا . و من تصور کردم که پرواز کردی . یک دختر بچه ی

5 ساله چه تصوری جز این می تواند داشته باشد ؟ دلخوش بودم که دلت که

برایمان تنگ شود برمی گردی . 

همه ی خانواده بسیج شده بودند تا ما هیچ چیز از مراسم  تدفین و دیگر مراسم

بعد از فوتت نفهمیم و نفهمیدیم . خوب کردند یا بد نمی دانم . اما می دانم

نبودنت با همه ی محبت های خالصانه ای که نثارمان شد ، و همه ی تلاشی

که مادر بزرگ و خاله ها برای درست زندگی کردنمان به خرج دادند ،چاله ای

عمیق در زندگیمان بود . همیشه این اگر با من است . اگر بودی چه می شد؟ 

43 سال است که ندیدمت . و اعتراف می کنم باز هم نیاز به بودنت با من است . 

 

یادت گرامی مادر

 


ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم بهمن ۱۳۹۳ساعت 1:50 توسط صفورا|

به نام یزدان پاک 

مدتیه نمی تونم تصمیم بگیرم چی بنویسم . دلم لک زده واسه نوشتن .

چقدر خوب بود اون روزهایی که راحت می تونستم ذهنم رو ،دلم رو تخلیه کنم

و مشغله های فکری مو با شما  شریک بشم . 

این روز ها فکرم انگار دنبال درگیری می گرده . البته نه این که خودم رو عذاب بدم ،

نه . اما نا خود آگاه مشکلات رو می بینم . و بلافاصله خودم رو می برم تو جایگاه

کسی که اون مشکل براش پیش اومده . و زود به فکر چاره می افتم . هیچ کس

از من توقع نداره که کاری براش بکنم . اما خودم از خودم توقع دارم . و این ذهنم

رو درگیر می کنه . الان دیر وقته خدا کنه فردا بتونم این مشکلات رو که رو هم

تلمبار شده رو دونه دونه بنویسم تا خالی شم . 

نوشته شده در شنبه یازدهم بهمن ۱۳۹۳ساعت 1:0 توسط صفورا|

به نام یزدان پاک 

 

مطلع شدیم 

 عادل روان یکی از دبیران خوشنام و با سابقه دبیرستان پسرانه نمونه فرهنگیان

خرمشهر (متوسطه اول) با یک دانش آموز درگیری لفظی پیدا کرد. ساعتی بعد

غلامعباس نظری منش، معاون گمرک خرمشهر ( پدر دانش آموز) همراه دو بادیگارد

به مدرسه آمد و در حضور دانش آموزان یک سیلی به گونه معلم نواخت. این اتفاق

جامعه فرهنگی خرمشهر را به شدت متاثر کرد. فرهنگیان خرمشهر با صدور بیانیه

ای ضمن محکوم کردن این عمل زشت ، خواستار محاکمه و مجازات فرد خاطی

شدند و گفتند در صورت بی توجهی مقامات در اعتراض به این اهانت و برای حمایت

از همکار مظلوم خود، دست از کار می کشند . انتشار این خبر موجی از همبستگی

و تاثر در میان معلمان کشور برانگیخت. یکی از معلمان می گوید : "جنبه سمبولیک

ماجرا ، سیلی اقتصاد بر گونه فرهنگ است." فرهنگیان در بیانیه خود از پوشش

رسانه ای اخبار هتک معلمان انتقاد کرده و نوشته اند که اگر معلمی دانش آموزی رو

تنبیه کند صدا و سیما و تمام شبکه های خبری آن را پوشش میدهند ولی اگر به

معلمی هتک حرمت شود با بی اعتنایی رسانه ها روبرو می شود.

 

 

 

 

 

نوشته شده در شنبه بیست و هفتم دی ۱۳۹۳ساعت 23:23 توسط صفورا|

به نام یزدان پاک 

 

یکی از آرزو هام اینه که یک وقتی ،یک جایی ،یک کاری مشابه این کار که تو

ماجرای زیر شرح داده شده انجام بدم . اگه کسی از خوانندگان این وبلاگ

قهوه خونه ای ،کافی شاپی ،یا بستنی فروشی و .... داره که می تونه

همچین برنامه ای  توش  انجام بده و به من هم خبر بده تا تو خوشی اون

سهیم باشم . 

 

ﺗﻮﺭﯾﺴﺘﯽ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺍﺳﭙﺎﻧﯿﺎ ﺳﻔﺮ ﮐﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩ ﺧﺎﻃﺮﻩ ﺟﺎﻟﺒﯽ ﺭﺍ ﺗﻌﺮﯾﻒ ﮐﺮﺩ :می گفت در

یکی از روستا های اسپانیا واردﻗﻬﻮﻩ ﺧﺎﻧﻪ ﺍﯼ ﺷﺪﻡ

ﻭ ﺑﺮﺍﯼ ﺧﻮﺩ ﻭ ﻫﻤﺮﺍﻫﻢ ﻗﻬﻮﻩ ﺳﻔﺎﺭﺵ ﺩﺍﺩﻡ . ﺩﺭ ﺣﺎﻟﯽ ﮐﻪ ﻣﻨﺘﻈﺮ ﺳﻔﺎﺭﺷﻤﺎﻥ ﺑﻮﺩﯾﻢ ﺩﺭ

ﮐﻤﺎﻝ ﺗﻌﺠﺐ ﺩﯾﺪﯾﻢ ﮐﻪ ﺑﻌﻀﯽ ﺍﺯ ﻣﺸﺘﺮﯾﺎﻥ ﺟﻠﻮﯼ ﭘﯿﺸﺨﻮﺍﻥ ﺁﻣﺪﻩ ﻭ ﺩﺭ ﺣﺎﻟﯽ ﮐﻪ

ﺧﻮﺩﺷﺎﻥ ﺗﻨﻬﺎ ﺑﻮﺩﻧﺪ ﺳﻔﺎﺭﺵ ﺩﻭﺗﺎ ﭼﺎﯾﯽ ﻭ ﯾﺎ ﺩﻭﺗﺎ ﻗﻬﻮﻩ ﺭﺍ ﻣﯿﺪﺍﺩﻧﺪ ﻭ ﻣﯿﮕﻔﺘﻨﺪ ﯾﮑﯽ ﺑﺮﺍﯼ

ﺧﻮﺩﻡ ﻭ ﯾﮑﯽ ﺑﺮﺍﯼ ﺩﯾﻮﺍﺭ .

ﺍﺯ ﻧﻮﻉ ﺳﻔﺎﺭﺵ ﺩﺭ ﺣﯿﺮﺕ ﻣﺎﻧﺪﯾﻢ . ﻣﺘﻮﺟﻪ ﺷﺪﯾﻢ ﮐﻪ ﺑﻌﺪ ﺍﺯﺍﯾﻨﮕﻮﻧﻪ ﺳﻔﺎﺭﺵ ﭘﯿﺸﺨﺪﻣت

ﯾﮏ ﺑﺮﮔﻪ ﮐﻮﭼﮏ ﮐﻪ ﺭﻭﯼ ﺁﻥ ﭼﺎﯼ ﻭ ﯾﺎ ﻗﻬﻮﻩ ﻧﻮﺷﺘﻪ ﺍﺳﺖ ﺑﻪ ﺩﯾﻮﺍﺭ ﭘﺸﺖ ﺳﺮﻣﺎﻥ

ﭼﺴﺒﺎﻧﺪ ﻭ ﺟﺎﻟﺐ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺩﯾﻮﺍﺭ ﭘﺸﺖ ﺳﺮﻣﺎ ﭘﺮ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﺑﺮﮔﻪ ﻫﺎ ﺑﻮﺩ . ﺩﺭ ﺫﻫﻨﻤﺎﻥ ﻫﺰﺍﺭﺍﻥ

ﻓﮑﺮ ﺑﻪ ﻭﺟﻮﺩ ﺁﻣﺪ ﮐﻪ ﺩﻟﯿﻞ ﺍﯾﻦ ﮐﺎﺭ ﭼﯿﺴﺖ ﻭ ﺍﯾﻦ ﺣﺮﮐﺖ ﯾﻌﻨﯽ ﭼﻪ؟ ﺩﺭ ﺍﻓﮑﺎﺭ ﺧﻮﺩ

ﻏﻮﻃﻪ ﻭﺭ ﺑﻮﺩﯾﻢ ﮐﻪ ﺁﺩﻡ ﻓﻘﯿﺮ ﻭ ﮊﻧﺪﻩ ﭘﻮﺷﯽ ﻭﺍﺭﺩ ﻗﻬﻮﻩ ﺧﺎﻧﻪ ﺷﺪ ﻭ ﺳﻔﺎﺭﺵ ﯾﮏ ﻗﻬﻮﻩ ﺩﺍﺩ

ﺍﻣﺎ ﺑﺎ ﺍﯾﻦ ﺟﻤﻠﻪ " ﺑﺒﺨﺸﯿﺪ ﺑﯽ ﺯﺣﻤﺖ ﯾﮏ ﻗﻬﻮﻩ ﺍﺯ ﺣﺴﺎﺏ ﺩﯾﻮﺍﺭ .

ﻭ ﭘﯿﺸﺨﺪﻣﺖ ﯾﮑﯽ ﺍﺯﮐﺎﻏﺬﻫﺎ ﺭﺍ ﺭﻭﯼ ﺁﻥ ﻗﻬﻮﻩ ﻧﻮﺷﺘﻪ ﺑﻮﺩ ﺍﺯ ﺭﻭﯼ ﺩﯾﻮﺍﺭ ﺑﺮﺩﺍﺷﺖ ﻭ ﭘﺎﺭﻩ

ﮐﺮﺩ ﻭ ﯾﮏ ﻗﻬﻮﻩ ﺑﻪ ﺁﻥ ﻣﺮﺩ ﻓﻘﯿﺮ ﺩﺍﺩ ﺑﺪﻭﻥ ﺁﻧﮑﻪ ﺍﺯ ﺁﻥ ﻣﺮﺩ ﭘﻮﻟﯽ ﺑﮕﯿﺮﺩ .

 

ﻭ ﻣﺎ ﺩﺭ ﺧﯿﺎﻝ ﺑﻪ ﺍﯾﻦ ﺍﻧﺪﯾﺸﻪ ﺍﯾﻢ : ﻓﻘﻂ ﻣﺎﯾﯿﻢ ﮐﻪ ﻣﯿﺮﯾﻢ ﺑﻬﺸﺖ

 

نوشته شده در پنجشنبه چهارم دی ۱۳۹۳ساعت 16:21 توسط صفورا|


آخرين مطالب
»
» بهترین شروع
» دعا
» ابهام در دعا
» یک خاطره از طوبی
» باز هم سلام
»
»
»
» ولنتاین !!! مثبت یا منفی؟

Design By : Pichak