تجربیات من

تجارب من درزندگی


   سلام خدمت شما دوست  من

نایت اسکین


ازاینکه مهمان وبلاگ من هستید سپاسگزارم

نایت اسکین

نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1392ساعت 15:34 توسط صفورا|

 

 

نوشته شده در سه شنبه سوم اردیبهشت 1392ساعت 21:34 توسط صفورا|

به نام یزدان پاک 

 

لطفا به ادامه مطلب مراجعه کنید 


ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم آذر 1393ساعت 23:33 توسط صفورا|

به نام یزدان پاک 

با عرض معذرت از مهمانان وبلاگ تجربیات من ،به خاطر رمز دار کردن این پست . 

امیدوارم این جسارت رو عفو کنید . 

 


ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه بیست و دوم آذر 1393ساعت 21:33 توسط صفورا|

به نام یزدان پاک

 

ما انسان ها برای اعتقاداتمون ارزش بسیار زیادی قائلیم . بخش بزرگی از

اعتقادات ما ریشه در تربیت خانوادگی ما دارن و برخی هم بر میگرده به مدرسه

و اون چیزهایی که از مراکز و نهاد های فرهنگی جذب کردیم .

اعتقادات ما شامل تفسیر ها و بایدها و نبایدهایی میشه که از گذشته کم کم

تو ذهن ما تزریق شده و ما فکر می کنیم کاملا درست و منطقیه . اما اگه

شرایطی پیش بیاد که مجبور بشیم ازش دفاع کنیم هیچ دلیل ومنطق قابل

بیان و مستدلی که بخواد مخاطبمون رو قانع کنه براش نداریم و نهایتا می گیم :

پدر و مادر های ما هم به این باور بودن و ما همینطور یاد گرفتیم و می دونیم

درسته اما نمی تونیم بیان کنیم . اعتقاد ما درسته و اگه ما نمی تونیم ازش

دفاع کنیم ایراد از خودمونه و اعتقاد ما مسلما بهترین اعتقاده . 

منظور من از بیان این تفکر این نیست که خط بطلان بکشم به تمام اعتقادات

پدر بابایی. من معتقدم ما باید روی تک تک اعتقاداتمون مطالعه داشته باشیم .

و با دید باز بیایم تو دایره ی استدلال . قرار نیست زود اعتقاداتمون رو عوض کنیم

اما عینک تعصب کورکورانه رو هم نباید به چشم بزنیم . باید بپذیریم که گذشتگان

ما هم اشتباه می کردند و دقیقا اون ها هم به خاطر همین استدلال از پدرانشون

دفاع کردند بدون این که تحقیق کنند . اگر فکر شون منطقی نبود ،عوض تحقیق و

پیدا کردن یک جواب درست فقط کور کورانه تقلید کردند.      

به نظر من ما نباید تعصب به خرج بدیم . این جور مواقع بهتره احتمال درستی نظر

مون رو پنجاه درصد بدونیم و بعد بریم تحقیق کنیم البته فکر کردن هم یک نوع

تحقیقه. خداوند عالم در انسان نعمت عقل رو به ودیعه گذاشته . 

یکی از این حیطه های تحقیقاتی تاریخه . بسیاری از اتفاقات تاریخی که از نظر ما

تاسف برانگیزه اگه اتفاق نمی افتاد و یا اون طوری اتفاق می افتاد که ما دلمون

می خواست ممکن بود اتفاقات ناگوار تری پیش بیاد .

اینجاست که من به خدا می گم خدایا هر طوری که دلت می خواد این دنیا رو

بچرخون ،به نظر ما بندگان کوتاه فکر هم که تا جلوی بینی خودمون رو به زحمت

می بینیم کاری نداشته باش . 

اما ما رو هدایت کن . آمین یا رب العالمین 

 

نوشته شده در یکشنبه شانزدهم آذر 1393ساعت 1:8 توسط صفورا|

به نام یزدان پاک 

 

این پست در ادامه ی پست قبل نوشته میشه .

از اون سالی که زندگی شون تو آتش سوزی بر باد رفت . تقریبا دوسال می گذره .

اولش یک مدتی رو مجبور شدن برن همراه دخترشون تو خونه سرایداری زندگی

کنند . جاشون خیلی کوچک بود و سربار زندگی داماد شدن اصلا خوشایند نبود .

اگر چه اون تمام تلاشش رو می کرد اما مگه قبر شوری چقدر می تونه درآمد

داشته باشه ؟ متاسفانه نیاز باعث شد که شیر زن زندگی از سر احتیاج یک

جورایی غیر مستقیم تکدی هم بکنه . اونی که اوایل به زحمت پول بی زحمت

قبول می کرد حالا دیگه به این کار عادت کرده بود . هر کس ندونه من می دونم

که مجبور بود چون روز به روز ناتوان تر می شد وضعیت پاهاش خیلی خراب بود

و هر دفعه پرانتز ساق پاش گود تر می شد و دیگه بدون عصا راه رفتم خیلی

زحمت داشت . ولی چاره نداشت . مرد زندگیش هم بیعار بود و هم بیمار.

از اون آتیش آبی گرم نمی شد .

مدتی بعد یکی از اقوامشون که ساکن تهران بود و یک آپارتمان تو شهرستان داشت

تا موقع تعطیلات ازش استفاده کنه رو موقت در اختیارشون گذاشت . دستش درد

نکنه . تو این دوره زمونه همین کار هم لطف بزرگی بود . خدا رو شکر که انسانیت

هنوز نمرده . من چند باری که به دلایل مختلف بهشون سر زدم همیشه همسرش

یک گوشه نشسته بود و به خودش زحمت بلند شدن هم نمی داد . ولی بسیار

خوش اخلاق بود . فکر می کنم همین اخلاقش باعث شده بود که همسرش با جان

و دل در خدمتش باشه و عذرش را با جان و دل بپذیره .

اون دو تا نقش ها شون رو با هم عوض کرده بودن . زن نان آور بود و مرد تو خونه کنار

نوه می موند . بگذریم از مشکلات ریز و درشتی که بیکاری پسر هاش و اعتیاد

یکیشون گاه و بیگاه براشون درست می کرد . 

چند وقت قبل که تو وادی دیدمش بهم گفت که صاحب خانه می خواد واحدش رو

بفروشه و اونا مجبور به نقل مکان شدن به یک خونه در حومه ی شهر .

اونجا رو پیدا کردم. دو تا اتاق بود و یک ایوان . سرویس بهداشتی در حیاط خانه .

برای اون پیرزن و پیرمرد سخت بود ولی چاره نداشتند .

کرایه ماهی 200000 تومان . پیش پول رو نمی دونم دیگه چند ؟

خونه ی قبلی به مدرسه ی نوه نزدیک بود  اما موقعیت این خونه طوری بود که به

هر مدرسه ای که می خواست بره باید با تاکسی می بردش و ایاب و ذهاب بردن

و آوردن بچه روزی 3500 تومان براش آب می خورد . پول سرویس  مدارس هم طبق

تصویباتحادیه حد اقل 70000تومان بود و این برای اونا کم پولی نبود.    

خوشبختانه دوتا از دوستان پول سرویس رو تقبل کردن آخرین باری که برای دادن

پول سرویس آبان ماه رفتم دیدنشون دیدم خونه مونده .  تعجب کردم . 

بعد معلوم شد پیرمرد بیچاره شب خواسته بره دستشویی چون ایوان نرده نداشته

افتاده تو حیاط و دنده اش و دستش شکسته . بستری شده بیمارستان اوضاعش

هم اصلا خوب نیست . همون جا سکته هم زده . باید می بودید و می دیدید که

چطور این پیرزن بیچاره از فراق شوهرش بیتابی می کرد.

جز همدلی و نصیحت به صبر  کاری از من برنمی اومد . دو سه روز بعد با موبایلم

تماس گرفت  . اونقدر زار می زد که نفهمیدم چی میگه . دخترش گوشی رو ازش

گرفت . عذر خواهی کرد. گفت: امروز پدرم فوت شده . از اون موقع مادرم مدام

اصرار داره به شما خبر بده . هر کاری کردم منصرف نشد این بود که تماس گرفتم .

بهش تسلیت گفتم و دوباره با مادرش صحبت کردم بهش قول دادم که دیدنش برم

و رفتم .دیدن بیقراری هاش دلم رو به درد آورد . 

با خودم گفتم عشق فقیر وغنی نمیشناسه . چیزی که به اون قدرت می داد با

اونپاهای لرزانش تلاش کنه و به زندگی امید وار باشه همون مردی بود که کنج

خونه منتظرش بود . هیچ کاری نمی کرد اما دلش رو هم به درد نمی آورد . همون

که بهش آرامش میدادو سایه سرش بود کافی بود . حداقل موقع کار فکرش راحت

بود که نوه اش ،نازنینش تنها نیست . حالا باید چکار کنه ؟ 

 

 

نوشته شده در جمعه هفتم آذر 1393ساعت 23:15 توسط صفورا|

به نام یزدان پاک 

عزیزانم سلام . 

ممنونم که  فقط با نوشتن عنوان ، برام این همه نظر همدلی گذاشتید . من به داشتن

دوستانی چون شما به خودم می بالم .

من از شما می خوام قبل از بیان دلیل عنوانم برید ادامه ی مطلب و ما جراهایی رو که به سال های قبل مربوط میشه رو بخونید . موضوعی که من رو غمگین می کنه در ادامه ی این ماجرا هاست . 


ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه سوم آذر 1393ساعت 0:59 توسط صفورا|

به نام یزدان پاک 

 

از چند روز پیش که شنیدم قراره آب به  روی زاینده رود باز بشه از خوشحالی یک

بغضی ته دلم سر باز کرد و و یک قطره اشک گوشه چشمم نشست . بی اغراق

بگم اگه اون موقع تنها بودم حتما یک دل سیر گریه می کردم . نه از سر غصه بلکه از

سر شوق . 

درسته که اصفهان از ما خیلی دوره و من فرزند زاینده رود نیستم . اما وقتی ایام

عید بستر این رود رو خشک  دیدم دلم به اندازه ی یک دنیا  گرفت . اصلا نمی

خواستم مسیر حرکتمون هم کنار زاینده رود باشه . زاینده رود ،یعنی رودی که

زندگی می زاید،برای ساکنان اطراف این رود . به برکت مدیریت درست مسئولین

نه تنها زندگی نمی زاید بلکه خودش هم زنده نیست .

حالا من نمی دونم مسئولین ما کی رو خواب دیدن که اجازه دادن مدتی این رود

زندانی ،مرخصی بیاد و یک چند صباحی دل مردم رو که از بی آبی این بستر کم کم

داشتن دچار افسردگی می شدن رو شاد کنه. 

نمی خوام به این فکر کنم که چند روز دیگه دوباره آب این بستر باید خشک شه .

می خوام فکرم رو ببرم پی خوشی هاش و از تصور رود نقره ای زیر پل خواجو دلم

لبریز از لذت بشه . دارم به این فکر می کنم که گذشتگان من تو سرزمین گیلان

هرگز نتونسته بودن بفهمن که آب مایه ی حیاته یعنی چی ؟ ولی من این رو درست

وسط بارون حس می کنم و دلم می خواد قطره قطره ی این مایع رو یک جورایی

حفظ کنم . بعد هدیه کنمش به زاینده رود و دریاچه ی ارومیه عزیزو مظلوم .  

زاینده رود عزیزم اگه زاینده نیستی عیبی نداره ،

اما

حد اقل زنده باش و طراوت رو به مردم استان اصفهان هدیه کن .  

 

 


ادامه مطلب
نوشته شده در جمعه شانزدهم آبان 1393ساعت 18:36 توسط صفورا|

به نام یزدان پاک 

مدتی بود تصمیم گرفته بودم که به تکثیر گل به شکل گسترده اقدام کنم .

نه این که تو این زمینه تخصص داشته باشم ها ،نه . اما به طور کلی به گل علاقه مندم

و دوست دارم هر گلی رو که دوست دارم خودم از اول تکثیر کنم . حالا یا قلم بزنم یا

تخمش رو بکارم یا ریشه شو تکثیر کنم و .... 

برگ زینتی و زیبای حسن یوسف ،یکی از گیاهانیه که من باهاش خیلی حال می کنم .

خوشبختانه اون هم رابطه ی خوبی با من داره و میونه مون خوبه .

تا حالا خیلی ازش تکثیر کردم و به عنوان هدیه یا به رسم ابراز محبت به دوستان

تقدیم کردم . اما این بار تصمیم گرفتم به این تکثیر طور دیگه  فکر کنم .   

 امروز تصمیمم رو عملی کردم ،حدود 45 قلم از این گیاه رو تو پلاستیک های مخصوص

تکثیر گل قلم زدم . حس خوبی دارم . حس تکثیر و کمک به زایش یک گل . 

اصلا به این موضوع فکر نکردم که این ها رو چکار کنم ؟

فقط برام این مهم بود که تو یکی از راه هایی که جلوم باز بود یک گام لاکپشتی

برداشتم . 

تا اینجاش راضی هستم . مهم همینه .برام دعا کنید 

 

 

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم مهر 1393ساعت 1:6 توسط صفورا|

به نام یزدان پاک 

مدتیه دلم داره برای وبلاگم می سوزه . چرا ؟ چون دیگه اون طور که باید بهش نمی رسم . اگرچه به نظر خیلی ها وبلاگ فقط یک صفحه ی مجازیه ،ولی برای من این طور نیست برای من وبلاگ در حد یک موجود با احساس که منتظر من می مونه تا باهاش حرف بزنم و درد دل کنم عزیزه . 

 می خوام باهات حرف بزنم و تکلیفم رو باهات روشن کنم . این که داشته باشمت و بهت نرسم حس خوبی نداره . نه این که فکر کنی من تو ذهنم تمام حرف هامو آماده کردم تا بنویسم ،نه . من همین حالا دارم به کلماتم فکر می کنم . بذار از اولش شروع کنم اولین روزهایی که پنجره ات رو به روی من باز کردی . دی ماه 1390 . سه ماه بود که من سمیرای عزیزم رو از دست داه بودم . بی تاب بودم تا وقتایی یک جورایی خودم رو تخلیه کنم . دوست داشتم با مخاطبینی طرف باشم که نمی شناسنم . 

خدا خواست تا من باهات آشنا بشم (دست خانم عسگر پور عزیز،معلم کلاس ضمن خدمت درد نکنه )من مطمئنم خدا تو رو جلوی پای من گذاشت . اولین دوست وبلاگی من همکار گرامی من جناب امیر زاده مدیر وبلاگ رویش باران  اهل کاشمر بود . من محبت های ایشون رو فراموش نمی کنم . 

گاهی ساعت ها می نشستم پشت سیستم تا با یک متن تایپ کنم و بعد با یک اشتباه همه ی نوشته هام پاک می شد . اما من باز از اول می نوشتم . با چه لذتی دنبال عکس می گشتم برای زیبا کردن متن هام  . و ای که چقدر از این که دوستان تازه پیدا کنم لذت می بردم . چقدر دلم برای فرزان تنگ شده . دوستی از تبریز . فکر کنم مخالفت همسرش باعث شد که وبش رو ببنده و من چقدر نگرانشم . 

دیر وقته من هم فردا باید برم مدرسه بقیه صحبت هامو فردا باهات می کنم . اگه فرصت شد فعلا شب به خیر .

یکی دیگه از دوستان عزیزمن که از این پنجره وارد دنیای من شد جنای استاد مرادیان زاده بود . من از ایشون چیز های زیادی یاد گرفتم و می گیرم . من به این دوستی افتخار می کنم . 

دوستان دیگرم ،فاطمه (دریای بیکران )نسرین (شب نوشته های یک مادر)

مریم (حرکت های سینوسی ذهن یک زنوفروغ عزیز، ما تقریبا یک نسل هستیم حرف های هم رو زود می فهمیم . و منتظریم تا متن های هم رو بخونیم . اگرچه ندیدمشون اما انگار سال هاست که میشناسمشون . 

حوا و ستاره و شکیل و  عزیزم من به جز ارتباط وبلاگی از طریق وایبر باهاشون در تماسم . اونا دیگه در لحظه با من حرف می زنن . و خودمون می دونیم که چقدر از این ارتباط صمیمانه انرژی می گیریم .

برادرانم آقا نادر (سر باز وطن )و فرزاد گرامی  من واقعا برادران نداشته ام رو در ارتباط مجازی با این عزیزان حس کردم گاه تاییدم کردند و گاه انتقاد و حتی گاه به شدت تکذیب . من هم همینطور . مثل دو خواهر و برادر بعد از مدت کوتاهی از دل هم درآوردیم و روابط وبلاگی مان را هیچ چیز نتوانست به هم بزند.

آقا نادر (آتش نشان فداکار) و محمد نجفی عزیز. اعتراف می کنم همگونی قریبی را از لابه لای کلامشان حس می کنم . اگرچه دیر به دیر به من سر می زنند اما اسمشان را که می بینم لبخند رضایت  بر لبانم می نشیند

ژاله و شادی و سمیه ی عزیزم همکاران جوان من گذشته ام را برایم تداعی می کنند ،مانند فرزندانی که گذشته ی  زندگی مادر در وجودشان تداعی می شود . 

 تو این دنیا با مادرانی آشنا شدم که منتظر بودن خدا بهشون عنایتی کنه و فرزند سالمی داشته باشن . مریم عزیزو بها گرامی . من از همین پنجره گاه و بی گاه نصیحت های مادرانه ام رو براشون می نوشتم و شکر خدا هر دوشون فرزندان سالمی به دنیا آوردن.

. و اما دختران وبلاگی من . تارای عزیزم محدثه ی نازم . زهرای کم پیدا یم . من سعادت داشتم معلم این عزیزان نیز باشم هر کدومشون رو یک جور دوست دارم . و از دوستی با این ها لذت می برم . 

و اما مرتضی . این رو دیگه باید بذارم فردا شب یا شاید چند شب دیگه . چون اگه نخوابم نمازم فردا صبح قضا میشه . 

نوشته شده در شنبه نوزدهم مهر 1393ساعت 0:49 توسط صفورا|

به نام یزدان پاک 

 

همیشه در سختی ها به خودم می گفتم:

این نیز بگذرد...

هنور هم می گویم

. اما حال می دانم آنچه می گذرد

عمر من است نه سختی ها!!!

  

 

h/ttp://khateratekhaneyemadar1376.persianblog.ir

 

نوشته شده در یکشنبه سیزدهم مهر 1393ساعت 23:53 توسط صفورا|

به نام یزدان پاک 

 

عصر 31 شهریور امسال برای من یک عصر متفاوت با همه ی 31 شهریور های

سال های زندگیم بود .یک جورایی می خواستم زود تموم شه .

همیشه 31 شهریور برام هیجان داشت . من همیشه اول مهر می رفتم مدرسه .

حتی اگه اول مهر روز کارم هم نبود باز می رفتم. حال و هوای اول مهر  رو دوست

داشتم . یکی دو سال آخر خدمتم به دعوت مدیر مدرسه وبه نمایندگی از همکارانم

تو صف برای بچه ها صحبت می کردم و بهشون خوشامد می گفتم . 

31 شهریور هم می نشستم و رو حرف هایی که قرار بود برای بچه ها بزنم فکر

می کردم .

اما امسال هیچ مدرسه ای منتظر من نبود . برای این که از اون حال و هوا در بیام

لباس کار پوشیدم و رفتم تو حیاط سروقت باغچه و کارهای حیاط . 

منتظر بودم نرگس از باشگاه برگرده و حموم کنه ،بریم بیرون تا اون عصر دلگیر رو

یک جوری تمومش کنم . 

ساعت 6 عصر نرگس اومد ،ولی وقتی بهش گفتم حموم کن بریم بیرون برعکس

همیشه گفت : نه مامان . امشب خونه بمونیم .

دختر بزرگم هم گفت:من هم حوصله ندارم بیام بیرون

. همسرم هم بدون این که منتظر جواب من باشه اتومبیل رو گذاشت تو پارکینگ

. و این یعنی صفورا ، تو باید تا شب این حس تلخ رو تحمل کنی.

برای گذران وقت تصمیم گرفتم لباس ها رو با دست بشورم سبد لباس چرک ها

رو برداشتم رفتم تو حموم و مشغول شدم .

یک باره دیدم نرگس صدام می کنه :مامان ،یک دقیقه بیا .

من :دستم بنده . چکار داری ؟

نرگس :خواهش می کنم یک دقیقه . تو رو خدا زود بیا.

من :ای بابا من دستم بنده .

نرگس :بیا باهات کار دارن .

من :باباتو صدا کن من لباسم مرتب نیست .

از اون طرف صدای همسرم می اومد که : بیا بیرون . همون طور بیا ،عیب نداره .

من سراسیمه اومدم بیرون . حیاط تاریک بود ولی چند نفر تو تاریکی در حالی که

تو دستشون روشنایی شمع دیده می شد مدام می خوندن مبارکه.مبارکه.

خوب که نگاه کردم دیدم ،ای وای من ،  همکاران عزیزم . دوستان مهربانی که

من رو فراموش نکرده بودند ،شب اول بازنشستگیم برام کیک خریدن و با هدیه

 اومدن دیدنم . اونقدر لفتش داده بودم که شمع  فشفشهای که بچه هاشون تو

دستاشون گرفته بودن تموم شده بود .

حس و حال غمگین من با اون سورپرایز زیبا و دوست داشتنی از این رو به اون رو

شد. تازه فهمیدم که همسرم و دخترا در جریان بودن و من تنها کسی بودم که

بی خبر از همه جا ....    . 

خیلی فوری دخترا بساط پذیرایی رو آماده کردن .اون چای و کیک،خوشمزه ترین

عصرانه ایی بود که تو عمرم خوردم . 

تازه فهمیدم من موجود خوشبختی هستم که همکارام چند روز فکر نازنینشون

رو به خاطر من مشغول کردن تا یکی از زیباترین پایان ها را برای طول خدمتم برام

تدارک ببینن .

 

 


ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه هفتم مهر 1393ساعت 21:46 توسط صفورا|

به نام یزدان پاک 

سلام . تو وبلاگ یک دوست ،یک تست دیدم . وقتی جوابش رو دادم و نتیجه رو خوندم برام

خیلی جالب بود به نظرم همونی بود که توقع داشتم باشه . شما هم تو ادامه مطلب

امتحانش کنید

. لازم نیست برام بگید امتیازتون چند بود فقط بگید درست بود یا نه . 

 


ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه سی ام شهریور 1393ساعت 0:13 توسط صفورا|

به نام یزدان پاک 

 

این روزها یک کتاب دیگه از پائولو کوئیلو رو خوندم .شیطان و دوشیزه پریم .

دوست دارم نکات دریافتی خودم رو به عنوان یادگار اینجا داشته باشم . و اون رو با

شما شریک بشم .

 1- روستایی که داستان تو اون اتفاق افتاد یک روستایی است مثل ماسوله یا ابیانه

تو ایران خودمون .   (این برداشت منه )

2- برای من که زندگی تو یک همچین روستایی تو دل طبیعت رو یک آرزو می دونستم

این پیام رو داشت که ساکنان اونجا هر چند ادعا می کنن که این موهبت رو می فهمن

ولی در نهایت آرزو می کنن تو شهر زندگی کنند و موندنشون از سر ناچاری و عادته.

نه لذت زندگی در طیبعت بکر . 

3-زندگی هر انسان همان جنگ فرشته و شیطان درون خودشه .

4- هیچ چیزمثل تکریم شخصیت افراد نمی تونه موجبات تحول اونا رو فراهم کنه.

 (اعتماد قدیس به آحاب) اما تحول یک جامعه ی فاسد و از بین بردن عادات ناپسند

اجتماع بدون ترساندن اون جامعه از تنبیه بعیده . (گذاشتن چوبه ی دار تو میدان روستا )

5- همه ی انسان ها یک اندازه ای اعتقادات دینی ته ضمیرشون دارن

. این اعتقاد تا زمانی که ترس درونشون اتفاق نیفته متبلور نمی شه . 

6- دوست داشتن  یکدیگر تو جامعه تا زمانیه که موردی برای طمع وجود نداشته باشه. 

وقتی پای منافع در میون باشه آدم ها دیگه محبت شون رو بی دریغ نثار هم نمی کنن . 

7- گاهی آدم برای به دست آوردن چیزهایی که اونا رو عامل خوشبختی می دونه

،خوشبختی رو فدا می کنه . 

 

WWW.CLICKKON.COM

 

 


ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم شهریور 1393ساعت 23:16 توسط صفورا|

به نام یزدان پاک

 

اگر خدا مى خواست شما را يك امت كرده بود

ولى هر كه را خواهد گمراه كند و هر كه را خواهد هدايت كند

و از آنچه مى كرده ايد بازخواست شويد

(93)سوره ی مبارکه نحل .

نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم شهریور 1393ساعت 23:55 توسط صفورا|


آخرين مطالب
»
» بهترین شروع
»
»
» آنان که ندانند و ندانند که ندانند
» غم بی نوایان رخم زرد کرد .
» من از بی نوایی نیم روی زرد
» قدوم زیبای آب در بستر زاینده رود
» حسن یوسف
» دوران اول وبلاگم آرزوست (1)

Design By : Pichak