تجربیات من

تجارب من درزندگی


   سلام خدمت شما دوست  من

نایت اسکین


ازاینکه مهمان وبلاگ من هستید سپاسگزارم

نایت اسکین

نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1392ساعت 15:34 توسط صفورا|

 

 

نوشته شده در سه شنبه سوم اردیبهشت 1392ساعت 21:34 توسط صفورا|

                                               به نام یزدان پاک

 

عید رمضان آمدو ماه رمضان رفت                          صد شکر که این آمدوصدحیف که آن رفت

 

رمضان که می آید مرا احساسی شفاف فرا می گیرد. من قدر لحظه لحظه هایش

را می دانم . به نیمه که می رسد مضطرب می شوم .

شب های قدر ثانیه  به ثانیه اش برایم فرصت است . فرصتی که شاید نتوانم

سال دیگر داشته باشمش . و پایانش برایم اندوه از دست دادن لحظه هایی

که دوست داشتم با تمام وجود متوقفشان کنم .

با تمام وجودم می خواهمت .

 

رمضان نرو . من تلا طم های حضورت را دوست دارم .


ادامه مطلب
نوشته شده در پنجشنبه نهم مرداد 1393ساعت 1:9 توسط صفورا|

                                   به نام یزدان پاک

 

وقتی کلمه ی قربانی را می شنویم بلافاصله این مفهوم در ذهن مان تداعی

می شودکه باید موجودی را سر برید و کشت .اما این صرفا خیال ماست .

قرب با قاف به معنی نزدیک شدن است . ما برای ابراز محبت و نزدیک شدن به

عزیزانمان به آن ها هدیه می دهیم . هدیه دادن به یک دوست می تواند

رفع تکلیف باشد . می تواند انجام وظیفه باشد و می تواند ابراز منتهی درجه ی

علاقه مندی . هر گاه گلدان گلی را که بسیار دوست می داری به دوستت هدیه

می دهی یعنی آن را قربانی کرده ای و آن هدیه موجب قرب شما به آن دوست

می شود . 

قربانی می تواند یک گوسفند باشد که در راه خدا سر بریده و برای رضای او میان

مستمندان تقسیم می شود . می تواند هر نوع کمک دیگر و حتی ابراز محبت به

نیازمندان به نیت نزدیک شدن به خدا باشد . در صورتی که نفع و فایده اش به

جامعه برسد .

 

        خدایا مرا لایق قربانی کردن بهترین هایم برای خودت گردان


ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه سی ام تیر 1393ساعت 0:36 توسط صفورا|

به نام یزدان پاک

 

امشب از یکی از دوستان وبلاگی نظر بسیار زیبایی داشتم . از حدیث دختر خوبم . در

ادامه ی نوشته هاش از من خواست براش بنویسم که منظورم از شرک چیه ؟

تو پی نوشت چند پست قبل خودم نوشته بودم:

 

امروز تو معنی سوره ی نسا آیه ی 48 خوندم که خدا هر کس رو که شرک بورزه نمی بخشه .

جز شرک بقیه رو می بخشه . یعنی شرک از همه ی گناه ها بد تره . مراقب باشید بدونید شرک مثل یک

مورچه است که تو شب تاریک  روی یک سنگ سیاه راه بره . یعنی تشخیص اون خیلی سخته .

من از خودم مطمئن نیستم .

 

حدیث عزیزم . قبلا من فکر می کردم کافر به کسی میگن که قلبا خدا روقبول نداره .

اما بعد فهمیدم کفر یعنی فرد واقعیت را میدونه ولی روی اون پوشش می ذاره .

چون واقعیت با منافعش منطبق نیست .

مشرک به مراتب بدتر از کافره چون اون اعتراف به وجود خدا می کنه ولی بعد براش

شریک قائل میشه . شرک یعنی ما هر کس یا هر چیز و یا هر تفکری رو کنار خدا قرار

بدیم . متاسفانه ما در دنیای امروز کسانی رو مومن  می دونیم که بیشترین شریک

رو برای خدا قرار میدن . خود ما ایمانمون طبق تربیت آمیخته به شرک شده . و برای

سر پوش گذاشتن به شرک خودمون دلایل عوام پسند ارائه می دیم .

گاهی وقت ها خودمون رو شریک خدا قرار می دیم . بارها شده که وقتی بعضی از

فرمان ها و آیات قران را می خونیم . بدون تامل می گیم من این آیه رو قبول ندارم .

به نظر من خدا اینجا درست نگفته و ....

هر جا اعتقادات ما طبق قرآن باشه قبولش می کنیم . هر جا اعتقادات و منافع مون

با تعالیم قرآن منطبق نباشه قبول نمی کنیم .

این یعنی من در حدی هستم که می تونم نظری در کنار نظر خدا بدم و این انتخاب

من تو جامعه مقبول تره . این یعنی من شریک خدایم .

حدیث عزیزم من نه ایمیلی از شما دارم نه آدرس سایت یا وبلاگی.نظراتت رو هم

خصوصی فرستاده بودی و من نتونستم زیر اونا برات بنویسم . این بود که این پستم

رو به شما اختصاص دادم . اگه متوجه منظورم شدید که خدا را شکر در غیر این

صورت یک آدرس اینترنتی بفرست تا برات ایمیل کنم .

 

نوشته شده در جمعه بیست و هفتم تیر 1393ساعت 0:35 توسط صفورا|

به نام یزدان پاک

 

امشب رو غنیمت بشمریم . امشب یکی از اون فرصت های طلائیه . امسال که

زنده ایم از این فرصت استفاده کنیم . تا سال بعد که هیچ تا شب 21 رمضان هم معلوم

نیست زنده باشیم .امشب رو غنیمت بدون . بی هیچ بایدی با خدای خودت ارتباط بگیر.

هر طور دلت بخواد باهاش حرف بزن . راحت راحت .

 

شرمگین از اشتباهات گذشته ای ؟ کم گذاشتی ؟ 

به اونش فکر نکن خجالت رو بذار کنار امشب همون فرصتی است که خدا گذاشته تا

تو بتونی ازش استفاده کنی . سعی کن بهترین چیزها رو از خدا بخواهی .

 

 

من جای تو باشم از خدا خودش رو می خوام 

 

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم تیر 1393ساعت 21:55 توسط صفورا|

به نام یزدان پاک

 

میلاد امام حسن مجتبی مبارک

 

صدای گام های پروردگارم را در این شب های زیبا خوب می شنوم . 

حس ربانی گفتگوی خداوند با ما بندگان

 

 

 

منم پروردگارت،

خالقت از ذره ای ناچیز!

صدایم کن، مرا

آموزگار قادر خود را

قلم را، علم را، من هدیه ات کردم

بخوان ما را

منم معشوق زیبایت

منم نزدیک تر از تو، به تو

اینک صدایم کن

رها کن غیر ما را، سوی ما باز آ

منم پروردگار پاک بی همتا

منم زیبا، که زیبا بنده ام را دوست می دارم

تو بگشا گوش دل

پروردگارت با تو می گوید  :

"تو را در بیکران دنیای تنهایان

رهایت من نخواهم کرد

بساط روزی خود را به من بسپار

رها کن غصه یک لقمه نان و آب فردا را

تو راه بندگی طی کن

عزیزا، من خدایی خوب می دانم

تو دعوت کن مرا بر خود

به اشکی یا صدایی، میهمانم کن

که من چشمان اشک آلوده ات را دوست می دارم

طلب کن خالق خود را

بجو ما را   

تو خواهی یافت

که عاشق می شوی بر ما

و عاشق می شوم بر تو

که وصل عاشق و معشوق هم

آهسته می گویم، خدایی عالمی دارد

قسم بر عاشقان پاک با ایمان

قسم بر اسب های خسته در میدان

تو را در بهترین اوقات آوردم

قسم بر عصر روشن

تکیه کن بر من

قسم بر روز، هنگامی که عالم را بگیرد نور

قسم بر اختران روشن، اما دور

رهایت من نخواهم کرد

بخوان ما را

که می گوید که تو خواندن نمی دانی؟

تو بگشا لب

تو غیر از ما، خدای دیگری داری؟

رها کن غیر ما را

آشتی کن با خدای خود

تو غیر از ما چه می جویی؟

تو با هر کس به جز با ما، چه می گویی؟

و تو بی من چه داری؟ هیچ!

بگو با من چه کم داری عزیزم، هیچ!!

هزاران کهکشان و کوه و دریا را

و خورشید و گیاه و نور و هستی را

برای جلوه خود آفریدم من

ولی وقتی تو را من آفریدم

بر خودم احسنت می گفتم

تویی زیباتر از خورشید زیبایم

تویی والاترین مهمان دنیایم

که دنیا، چیزی چون تو را، کم داشت

تو ای محبوب تر مهمان دنیایم

نمی خوانی چرا ما را؟؟

مگر آیِا کسی هم با خدایش قهر می گردد؟

هزاران توبه ات را گرچه بشکستی

ببینم، من تو را از درگهم راندم؟

اگر در روزگار سختیت خواندی مرا

اما به روز شادیت، یک لحظه هم یادم نمی کردی

به رویت بنده من، هیچ آوردم؟؟

که می ترساندت از من؟

رها کن آن خدای دور

آ‌ن نامهربان معبود

آن مخلوق خود را

این منم پروردگار مهربانت، خالقت

اینک صدایم کن مرا، با قطره اشکی

به پیش آور دو دست خالی خود را

با زبان بسته ات کاری ندارم

لیک غوغای دل بشکسته ات را من شنیدم

غریب این زمین خاکیم

آیا عزیزم، حاجتی داری؟

تو ای از ما

کنون برگشته ای، اما

کلام آشتی را تو نمیدانی؟

ببینم، چشم های خیست آیا، گفته ای دارند؟

بخوان ما را

بگردان قبله ات را سوی ما

اینک وضویی کن

خجالت می کشی از من

بگو، جز من، کس دیگر نمی فهمد

به نجوایی صدایم کن

بدان آغوش من باز است

برای درک آغوشم

شروع کن

یک قدم با تو

تمام گام های مانده اش با من"

 

 

 

نوشته شده در شنبه بیست و یکم تیر 1393ساعت 22:27 توسط صفورا|

به نام یزدان پاک

 

دیشب وقت خوردن سحری تو شبکه ی استانی یک شاعر شعر ی به سبک شاعر مرحوم آقاسی

می خوند.  خدا رحمتش کنه . خیلی زود از دنیا رفت .

یادمه وقتی اعلام کردن که این شاعر مدیحه سرا و بلبل باغ اهل بیت فوت شده ما خیلی تعجب

کردیم و متاسف شدیم . اتفاقا همون زمان من برای خرید وسیله ای به مغازه ی یک از دوستان

رفته بودم . نمی دونم چی شد که من گفتم :می دونید آقاسی مرد؟

ایشون که شنید ، گفت :آغاسی ؟ همون که می خوند ؟ شما از کجا شنیدی ؟

گفتم :آره . تلویزیون اعلام کرد.

با تعجب گفت :تلویزیون ایران ؟

گفتم :آره مراسم تشییع رو گذاشتن فردا . فکر کنم آقای دوربینی از الان خودش رو آماده کرده فردا

صف اول باشه .

گفت : آوردنش ایران ؟ اینجا قراره دفن بشه ؟

گفتم : آره بابا . گمان کنم قطعه ی هنرمندان بهشت زهرا ببرنش .

قیافه ی دوستمون دیدنی بود . اصلا نمی تونست باور کنه .

گفت : خیلی عجیبه . اگه اون رو می تونن اینجا دفن کنن پس بقیه خواننده ها رو هم میارن دیگه .

من یک لحظه فکر کردم ،چه ربطی داره ؟و تازه دوزاریم افتاد . نتونستم خنده ام رو کنترل کنم .

گفتم : شما کدوم آقاسی رو می گید ؟

گفت: آغاسی دیگه ،خواننده بود . یک پاش لنگ می زد . آمنه آمنه می خوند .مگه ما چند تا آغاسی

خواننده داریم ؟

تازه اون موقع بود که فهمیدم چرا اون بنده خدا اونقدر تعجب کرده بود .

این آقاسی مدیحه سرا کجا ؟اون آغاسی ترانه سرا کجا ؟

 

 ____________________________________________________________________________

پی نوشت :کتاب شرق بهشت از جان اشتاین بک رو می خونم . یک جمله که برام جالب بود تقدیم به شما 

(آدم می تواند به هر چیزی اگر تنها چیزی است که دارد ،افتخار کند . هر قدر تهیدست تر باشد ،بیشتر لازم

می شود به انچه دارد ببالد .)

پی نوشت :امروز تو معنی سوره ی نسا آیه ی 48 خوندم که خدا هر کس رو که شرک بورزه نمی بخشه .

جز شرک بقیه رو می بخشه . یعنی شرک از همه ی گناه ها بد تره . مراقب باشید بدونید شرک مثل یک

مورچه است که تو شب تاریک  روی یک سنگ سیاه راه بره . یعنی تشخیص اون خیلی سخته .

من از خودم مطمئن نیستم .

نوشته شده در سه شنبه هفدهم تیر 1393ساعت 1:30 توسط صفورا|

به نام یزدان پاک

 

دیدین بعضی ها تو زندگی یهو شانس بهشون رو می کنه و زندگی شون از این رو به

اون رو میشه ؟

از همین بترس . مخصوصا اونجایی که برای بدست آوردن این به ظاهر خوش اقبالی ،

هیچ تلاشی هم نشده باشه .

این می تونه یک نشانه باشه و یا به بیان دیگه یک امتحان ظرفیت  .

 

یک بنده ی خدایی بی خیال هر چی شانس داشت زندگی شو می کرد . لقمه نونی رو

سفره باباش بود و کلبه شون اگه رونق آنچنانی نداشت صفا داشت .

همون صفا فامیل رو می کشوند تو خونه شون و هر چی بود با هم می خوردن و 

می گفتن و می خندیدن .صمیمیت شون به خاطر چیز خاصی نبود .

یک روز که مهمون داشتن یهو زد و یک کیسه برنج .... خریدن . مهمون که زیاد اهل

موبایل و اس ام اس و این چیزا نبود همینطوری ال... بختکی ،گفت :بیا این شماره رو

بفرست شاید یک چیزی برنده شدی .

گفت : نه بابا ،اینا همش دروغه . ولش کن .

مهمان : حالا تو بفرست . برنده شدی جایزه ات مال من .

اونم فرستاد . ابنجا بود که دکمه ی آزمایش الهی زده شد . چند روز بعد پسر عمه جان

تلفن کرد که مژده بده که تو دیگه ثروتمند شدی . شماره  ات تو قرعه کشی برنج ....

در اومده .

حالا دیگه  اون آدم یک ساعت قبل نبود . مفتی مفتی برنده ی یک مرسدس بنز

فلان قدر تومنی بود .

اونم برنده ای که قبلا به در خواست کس دیگری تو این مسابقه شرکت  کرده .

با این شرط که اگه برنده شدی جایزه ات مال من .

مونده چیکارش کنه ؟ 

اون بنز که اصلا با زندگی شون تناسب نداره .

تازه فامیل هم شوخی جدی ، می گه من صاحب این جایزه ام .

اگه بفروشه پولش رو به یک کاری بزنه چطوره ؟

چطوره نصف پول ، نه بابا یک چهارمش رو بده به فامیل .

نه بابا . چه خبره ؟ برنج خودمون بود . اسم خودم هم در اومد .

اصلا این نونی بود که خدا خواست بذاره تو دامن خودم .

بعد یک کادویی ،چیزی می خرم براش . یا یک شب شام همه ی فامیل رو می برم

چلو کبابی . و ...

ای بابا حالا ما یک چیزی بردیما . همه چشمشون تو مال منه !!!!

یعنی چی که این پسر عمه این روز ها هی برام زنگ می زنه ؟

چه معنی داره فامیل هر شب هر شب راه میفتن میاه خونه ما؟

نکنه اون هنوز منتظره من جایزه مو بدم به اون .

 

اینجاست که من می گم یک شانس می تونه خونه خراب کن باشه .

داشت زندگی شو می کردا .!!!!!!

 

 

نوشته شده در جمعه سیزدهم تیر 1393ساعت 17:25 توسط صفورا|

ایمیل از دنیای مردگان

 

 

 

 

روزي مردي به سفر ميرود و به محض ورود به اتاق هتل ، متوجه ميشود که هتل به کامپيوتر مجهز است . تصميم ميگيرد به همسرش ايميل بزند . نامه را مينويسد اما در تايپ آدرس دچار اشتباه ميشود و بدون اينکه متوجه شود نامه را ميفرستد . در اين ضمن در گوشه اي ديگر از اين کره خاکي ، زني که تازه از مراسم خاک سپاري همسرش به خانه باز گشته بود با اين فکر که شايد تسليتي از دوستان يا اشنايان داشته باشه به سراغ کامپيوتر ميرود تا ايميل هاي خود را چک کند . اما پس از خواندن اولين نامه غش ميکند و بر زمين مي افتد . پسر او با هول و هراس به سمت اتاق مادرش ميرود و مادرش را نقش بر زمين مي بيند و در همان حال چشمش به صفحه مانيتور مي افتد:

 

گيرنده : همسر عزيزم

موضوع : من رسيدم

 

ميدونم که از گرفتن اين نامه حسابي غافلگير شدي . راستش آنها اينجا کامپيوتر دارند و هر کس به اينجا مي ياد ميتونه براي عزيزانش نامه بفرسته. من همين الان رسيدم و همه چيز را چک کردم . همه چيز براي ورود تو رو به راهه . فردا مي بينمت . اميدوارم سفر تو هم مثل سفر من بي خطر باشه ...

نوشته شده در سه شنبه دهم تیر 1393ساعت 18:24 توسط صفورا|

به نام یزدان پاک

 

لحظه های زیبای انتظار ،با خاطرات خوش رمضان در سال هایی که گذشت .

رمضان یک زمان نیست یک وجود است که قالب ندارد . نمی دانم چطور وصفش

کنم . وقتی منتظرم گویی کسی که خیلی دوستش دارم قرار است  تا سا عاتی

دیگر بیاید و یک ماه مهمان خانه ی ما باشد .و در این ایام من مانده ام که چگونه از

لحظه لحظه ی با او بودن لذت ببرم .

او که می اید تمام نظامات قبلی ما به هم می ریزد . 11 ماه طبق عادت خوردیم و

خوابیدیم و عبادت کردیم . و حالا وقت ان است که عادت ها را کنار بگذاریم .

چشم ها را باز کنیم و طرحی نو در اندازیم . بیاییم امسال ماه مبارک رمضان را

بابرنامه ای نو آغاز کنیم و انسانی متفاوت باشیم تا خودمان از شنا در این دریای نور

لذت کافی ببریم .

پارسال رمضان مسافری داشتیم که بین  برزخ این دنیا و ان دنیا دست و پا می زد .

رمضان را با او به زمزمه ی امید به لطف خدا سپری کردیم . امسال او در میان

ما نیست . خدا می داند ما تا کی فرصت داریم . پس وقت را غنیمت بشماریم .

 

من بی صبرانه منتظرم . شما چه ؟ 

نوشته شده در جمعه ششم تیر 1393ساعت 22:45 توسط صفورا|

به نام یزدان پاک

 

من معتقدم وقتی کسی از دنیا میره این دنیا با تمام رسم و رسوماتش براش

بی معنی میشه . مراسم سوم و هفتم و .... برای تسلای دل بازماندگانه .

اگر نه خود مرحوم زندگی تازه ای رو با قواعد آن دنیایی شروع می کنه که برای

ما قابل درک نیست .

قدیم ها که اینقدر مشغله زیاد نبود . اگه کسی از دنیا می رفت همسایه ها و

اقوام خانواده ی عزادار  رو تنها نمی گذاشتند و طی مراسم مختلف دور اون ها

رو پر می کردن که مصیبت براشون قابل تحمل تر باشه .

مراسم هم ساده بود و اینقدر بار مالی نداشت . 

اون موقع تا 7 روز خانواده ی عزادار ناهار و شام شون رو مهمان همسایه ها و

اقوام بودن . نزدیکان و همسایه ها خودشون جمع می شدن و حلوا درست

می کردن و چند تا ظرف خرما و چای . یک قر آنی تلاوت می شد و روضه ای

و تمام . نه اعلامیه ای بود و نه تاج گلی و نه فیلم برداری و .... 

بیشتر اقوام هم همون دور و بر زندگی می کردن .

اما الان وضع فرق کرده . خانواده ی عزادار خودش باید هم داغ فراق رو تحمل

نه هم به فکر مراسم وغذاو حلوا و تشریفات به قول خودشون آبرومند باشن .

مردم هم برای احترام به خانواده 4مرحله باید از کار و زندگی شون بزنن بیان

تدفین و سوم و هفتم و چهلم .

هر بار هم همون دغدغه های قبل و هزینه هایی که هیچ فایده ای برای

مرحوم نداره .

من وصیت می کنم

برای رفاه و آرامش خانواده ام و عریزانی که لطف می کنند و با خانواده ام 

همدلی می نمایند ، همان روز تدفین که دوستان لطف کردند و آمدند ، اعلام

کنید مراسم ترحیم فقط یک روز است .

من بیشتر مایل به هفتم هستم تا خانواده ام بتوانند اندکی آرامش پیدا کنند .

( ولی باز هم انتخاب روز را به خودشان وا می گذارم . )

من اصلا مایل به تشریفات اضافه نیستم .پذیرایی با چای و فقط یک نوع حلوا آن

(هم در صورت امکان )و خرما بدون تشریفات (تازگی باب شده به جای هسته ی

خرما گردو بگذارندو رویش نارگیل بپاشند و ...  . این کار به نظر من جز این که به

زحمت های اطرافیان می افزاید فایده ای ندارد ) کلیه ی هزینه هایی را که برای

تشریفات اضافه می خواهید انجام دهید صرف امور خیریه کنید مثلا چند تنور نان

در محله های ضعیف نشین انفاق کنید .

در مراسم اگر سخنران قابلی که بتواند دو کلام حرف حساب بزند نبود به همان

قر آن بسنده کنید .

من انشا ا... به زودی متنی آماده می کنم که همان را یک نفر برای مردم بخواند .

مردم را زیاد معطل نکنید .

روضه را از برنامه حذف کنید . من ضرورتی برای این کار نمی بینم . در مورد پرده،

گل و اعلامیه هم که قبلا نظرم را گفتم .

(خوشحال می شوم نزدیکانم بتوانندمتن یا  خاطره ای خوب را آماده کنند و بخوانند )

ضرورتی برای دادن شام به افراد متمول نمی بینم .

اگر ان موقع اوضاع مالی خانواده ام  خوب بود که هر بار مواد غذا یی را به چند

خانواده ی نیازمند انفاق کنید . اگر نه هیچ نیازی به این کار نیست نه من راضی

به فشار به خانواده هستم نه خدا . فقط برایم طلب مغفرت کنید کافی است .

تو موضوعات وب وصیت های قبلی من رو می تونید مطالعه کنید .

 وصیت به این معنی نیست که من زندگی را دوست ندارم . من به همان اندازه

که عاشق زندگی هستم مرگ را نیز همواره احساس می کنم .

 

نوشته شده در پنجشنبه پنجم تیر 1393ساعت 2:4 توسط صفورا|

به نام یزدان پاک

تو وب امیر ابوالفضل (من و خانواده ام )یک پست دیدم که برام خیلی جالب بود . البته منتظر موندم که امیر ابوالفضل بیاد و اجازه بده که من پستش رو بذارم یا نه ؟ اما خبری نشد که نشد . من هم با کمال پررویی پستش رو کپی کردم و گذاشتم تو وبم تا شما بتونید راحت بخونید . من عاشق رقص قلم امیر ابوالفضلم .

 

 

 

دارم به روزایی فکر می کنم که دنیا خیلی پیشرفته تر از این شده. آدما همه چیزشون مثل کامپیوتر شده.

مامان می گه آدم واقعاً مثل کامپیوتره. مغزش سیستم عامله. بقیه ی چیزایی که روی مغزش نصب شده مثل نرم افزارهای روی این سیستم عامله. من روی اندروید تبلتم کلی نرم افزار نصب کردم. هر وقتم نخوام اونا رو پاک می کنم. دارم به روزایی فکر می کنم که تمام حافظه و برنامه های روی مغزم را بتونم روی یک حافظه مثل فلش بریزم و هر وقت نخواستمشون، با یک دکمه پاکشون کنم.

واقعاً اگه یک روزی این طوری بشه خیلی خوب می شه. آدم خاطرات بدش رو پاک می کنه. به جاش از خاطرات خوبش چند تا بک آپ می گیره و تو جاهای مختلف مغزش کپی می کنه که زود زود یادش بیاد. تازه هر وقت امتحان داشت و وقت حفظ کردن نداشت فایل مخصوص به اون کتاب رو روی مغزش کپی می کنه و خیلی راحت به امتحانات جواب می ده. البته این پیشرفت یه نقص هایی داره. مثلاً مغز همه ی آدما می تونه شبیه هم باشه. یا آدما نرم افزارهای قلابی رو مغزشون نصب کنن. شایدم گاهی هنگ کنن و از کار بیفتن.

تازه کار پلیس ها و جاسوس ها هم راحت می شه. نیازی به کتک زدن و اعتراف گرفتن ندارن. هر مجرمی رو که دستگیر می کنن فوراً فلش مغزش رو بازدید می کنن و همه چی دستشون می یاد.

تازه پسرها که به خواستگاری می رن پدر عروس همون اول یه نگاه که به فلش مغز پسره بندازه می فهمه به درد دخترش می خوره یا نه. البته اگه فلشش رو دستکاری نکرده باشه.

تازه بابا و مامانا هر شب یه نگاهی به فلش بچه هاشون می کنن و می فهمن اونا در روز چه کارایی کردن. البته من که قبل از بازدید اونا حتماً یه نگاهی به فلشم می ندازم و چیزای به درد نخور رو پاک می کنم تا اونا نبیننش ...

زندگی اینجوری خیلی خوب می شه. مخصوصاً که دیگه نیازی نیست به خودت زحمت بدی و خیلی چیزا رو تجربه کنی. کافیه فقط نرم افزار سفر به فلان کشور رو روی مغزت بریزی. اون وقت می تونی ساعت ها راجب به این سفر الکی برای دوستات خاطره تعریف کنی.

به هر صورت اگه قراره روزی چنین اتفاقی بیفته، بهتره هر کس نرم افزار مخصوص خودش رو داشته باشه تا آدما با هم قاطی نشن. تازه تو اون دنیا هم خدا فقط همین فلشه رو می زنه به کامپیوتر و می فهمه کی باید بره جهنم. کی بره بهشت.

ممنونم ازت امیر جان .

 

 

نوشته شده در چهارشنبه چهارم تیر 1393ساعت 2:3 توسط صفورا|

به نام یزدان پاک

در پی خواسته ی بانوان در حضور در ورزشگاه ها و تشویق ورزشکاران ملی مان

نظرات ریز و درشتی در مخالفت و موافقت با این خواسته شنیدیم و خواندیم .

خواندن نظرات گروهی از مردان که بانوان رااز چشم انداز عرب جاهلیت می بینند و 

چون دین ما از عربستان اشاعه یافت ،بسیاری از آداب و رسوم دوره ی جاهلیت را

هم همراه دین از دستاورد های اسلام می پندارند برای ما تازگی ندارد .

مشکل زمانی رخ می نماید که یک زن که متاسفانه نماینده ی مجلس هم هست ،

ابراز نظر کند که وظیفه ی زن ،شوهر داری ، بچه آوردن و تربیت بچه است ، نه

حضور در ورزشگاه و تشویق ورزشکاران .

من از این بانوی مسلمان سوال می کنم . شما که یک زن هستید چرا به جای منزل

در مجلس حضور دارید ؟ شوهر و فرزندان شما به شما احتیاج ندارند ؟ وظیفه ای که

تقبل کرده اید به مدت 4 سال شما را درگیر خود کرده .

بنا به نظر جنابعالی ، از دو حال خارج نیست . یا شما یک مادر خوب هستید و در این

صورت نماینده ی خوبی نخواهید بود . یا یک نماینده ی خوب و فعال هستید و در این

صورت در وظیفه ی الهی شما خدشه واقع می شود و شما عملا رطب خورده هستید

و رطب خورده منع رطب کی کند ؟

ما زنان ایرانی مسلمان برای این که به فرزندان خود ثابت کنیم  که همراه آنان ، طبق

پیشرفت اجتماع رشد می کنیم و ساعاتی از ماه را در کنار آن ها به ورزش کشورمان

می پردازیم هیچ مغایرتی بین وظیفه ی خود به عنوان یک زن در جامعه و و یک مادر در

خانه نمی بینیم .

چون نیک نظر کرد پر خویش در آن دید

گفتا زکه نالیم که از ماست که بر ماست .

_____________________________________________________________________________

پی نوشت : البته خدمت شما عرض کنم تعدادی از دوستان معتقد بودند که علت اصلی مخالفت پدر های غیور ایرانی نا سالم بودن محیط ورزشگاه هاست . خصوصا فرهنگ کلامی نا مناسب گروهی تماشا گر نما که متاسفانه با کلامی رکیک هیجانات خود را ابراز می کنند .

اگر این خانم نماینده دلیل عدم حضور بانوان را این عامل عنوان کند حرفی نیست .

به عبارتی دلیل ایشان برای جامعه ی زنان ایرانی قابل قبول نیست .

نوشته شده در سه شنبه سوم تیر 1393ساعت 1:27 توسط صفورا|

به نام یزدان پاک

امروز بعد از 7 ماه آزمون و خطا و استفاده از تجربه ی دوستان خوبی مثل آقا ی ساکن 

مدیر وبلاگ (شهر من انزلی ) تونستم مقدار کمی کمپوست رو جدا سازی کنم .

اعتراف می کنم که یکی از لذت بخش ترین کارهایی بود که تو زندگی ام تجربه کرده

بودم. حالا از اون جالب تر جدا سازی کرم ها از سبد های اصلی بود .

شاید باورتون نشه !! اما من نشسته بودم زمین و کرم ها رو دونه دونه با دستام از

کمپوست جدا می کردم .

البته دستکش دستم بود اما قبلا فکرش رو هم نمی کردم یک روزی بتونم با علاقه

و آرامش کرم دستم بگیرم و تازه نازشونم بکنم .


وقتی کمپوست های آماده رو تو دستام گرفتم خیلی راضی شدم و حس خیلی

قشنگی پیدا کردم .

شاید بی ربط باشه ولی من یاد این افتادم که وقتی خدا انسان رو از خاک خلق کرد به

خودش تبریک گفت .

 

 

نوشته شده در شنبه سی و یکم خرداد 1393ساعت 0:35 توسط صفورا|


آخرين مطالب
»
» بهترین شروع
» رمضان نرو
» قربانی
» برای حدیث نازنین
» شب قدر
» گام های ربانی
» آقاسی یا آغاسی
» برنده یا بازنده ؟
» یک داستان جالب از وب یک دوست

Design By : Pichak